صدرای ثانی، سید جلال الدین آشتیانی/حسن لاهوتی

فروردین که از راه می رسد، داغ مرا تازه می کند و یک سال دیگر بر مدت دوری من از محضر فیلسوف و عارف بلند آوازه روزگار، شادروان سید جلال الدین آشتیانی ( ۱۳۸۴-۱۳۰۴) می افزاید. تصمیم داشتم امروز به بهانه چهارمین سالروز درگذشت او، از دوستی خالصانه اش با سید الشعراء امیری فیروزکوهی یاد کنم و نامه هایی از آن دو را که به یکدیگر نوشته اند بیاورم. اما دوری از وطن، دسترسی مرا به منابع مورد نیاز دشوار ساخت و این مجال را از من گرفت.  با این حال، توانستم برای ادای وظیفه، با استفاده از یادداشت های سابق خود مقاله ای در باره آن حکیم آزاده بنویسم و یاد او را بار دیگر در اذهان دوستدارانش زنده سازم و در این میانه، اشارتی به دیدار کوتاه او با پروفسور شیمل کنم که او نیز از نوادر روزگار ما بود. خدایشان بیامرزاد!
خدا یارانی دارد که جز خودش دیگری آنان را نمی شناسد.۱ آنان اولیای خدایند، در میان خلق اند و از دیدگان مستور.  به قول حاج ملا هادی سبزواری، اسرار: "پادشاهانند زیرکهنه دلق." این سخن راست است زیرا فرشتگان را تنها خداست که می شناسد —  فرشتگی به صورت نیست که بر همگان عیان باشد. از این است که چهره خلقی آنان صفای فرشتگی سیرت آنان را از چشم مردم عادی پنهان می دارد. من هر وقت به رفتار و کردار آشتیانی می اندیشم، روز به روز در این عقیده خود راسخ تر می شوم که او نمونه یکی از همان یاران خدا بود که در دوران هشتاد ساله زندگانی اش، بر مردم وطنش نا شناخته ماند – یعنی در واقع، به اقتضای سرشت و موافق پسند خود، چنان زیست که شناخته نشود. حتی چنان مرد که اغیار باخبر نشوند و با آن که در شلوغ ترین  و پر رفت و آمد ترین اماکن مقدس مشهد، در صحن نو حضرت علی بن موسی الرضا (ع)، به خاک رفت، در گوشه ای آرمید که از آفتاب و مهتاب هم روی پوشانده است و در آن غرفه تاریک و دور افتاده از هیاهوی زائران، غرفه  شماره ۳۷، غیر از جسم او، دیگری به خاک نرفته است، تا او همچنان که می خواست تنها بماند و یقین دارم که روح بلندش نیز، در آن سرا، رها از هر ماجرا ست.   
در این مقاله از آن مردی بزرگ یاد می کنیم که هم به دانش آراسته بود و هم به صفات والای انسانی.  در عین حال که از زشت کاری ها بر می آشفت و زبان انتقادش همواره گشوده بود، در بهشت بی آزار روح دریا سار خویش، به کار کسی کاری نداشت. با درس و بحث و کتاب و قلم دست در آغوش بود و زبان و قلمش را هرگز بر زیان هیچ یک از خلق خدا به کار نبرد، بلکه در حل مشکلات آنان تا آنجا که می توانست، می کوشید. از هر مرتبتی که به شهرت انجامد، پرهیز داشت، حتی از شهرت علمی، و تا می توانست از صاحبان قدرت های دنیایی می گریخت، حتی اگر در شمار دوستان نزدیک او بودند. خدایش بیامرزاد که همیشه با خنده‌ای کوتاه و  نیش خند وار می گفت: "ما رفیق حاکم معزولیم." با آن که نشست و برخاست با مردم ساده را بسیار خوش داشت، بهترین دوستانش را از میان دانشمندان بر می گزید. دانشمندان را اهل هر ملتی و فرقتی که بودند، گرامی می شمرد.  از جهل می نالید و از این بود که تحریک نیروی فکری، یعنی تعقل را سرلوحه کار خود قرار داده بود. در باره این مرد بزرگ که صد چون جنید و بایزید را سزد که کباده اش معرفتش کشند، گفتنی چندان دارم که "مثنوی هفتاد من کاغذ شود" و نیز به قول مولانا جلال الدین محمد:


یک دهان خواهم به پهنای فلک            تا بگویم شرح آن رشک ملَک
( مثنوی، تصحیح نیکلسون، ۵/۱۸۸۴ )


روزی از او خواهش کردم در باره زندگی خود چند سطری بنگارد تا سندی باشد متقن و مجالِ حدس و گمان را از میان بردارد. با توجه به لطف فراوانی که نسبت به بنده داشت، خواهشم را اجابت فرمود، اما تنها به شرح مختصر زندگی علمی خود اکتفا کرد و شگفتا که بیش از آن که در باره خود بنویسد از مقامات علمی و روحانی استادان خود یاد کرد. آن همه پیش از این منتشر شده است و اکنون،  قصد ندارم آن مطالب را مو به مو نقل کنم، بلکه، ضمن حذف سخنانی که با دیگران ارتباط پیدا می کند و با صرف نظر کردن از القاب تکریمی و اظهار نظرهای آشتیانی شادروان در باره استادان بزرگوار خود، صرفا جملاتی را نقل می کنم که با زندگی تحصیلی وی پیوند دارد. به قول معروف،  از حواشی می گذرم، تا پس از آن  فرصت یابم در باره زندگی علمی و معنوی این نادره روزگار کمی سخن بگویم. او می نویسد:
حقیر سال ۱۳۰۴خورشیدی در قصبه آشتیان (که اکنون به شهری مبدل شده)، از مضافات سلطان آباد عراق(اراک) متولد شدم. دوره ابتدایی را در دبستان خاقانی آنجا به پایان رساندم و در مکتب خانه قدیم، گلستان سعدی و نصاب الصبیان و تاریخ معجم و جامع المقدمات در صرف و نحو و قسمتی از درّه نادری و نیز قسمتی از کتاب سیوطی را قرائت نمودم. نگارنده در سال ۱۳۲۳ خورشیدی به دارالعلم قم مسافرت کردم و آن جا کتاب مغنی و مطوّل و قسمت زیادی از شرح لُمعه را خدمت مرحوم آقای صدوقی یزدی خواندم. جلد اول کفایه و چندسال قبل از آن، شرح شمسیه را خدمت آیت الله حاج میرزا عبدالجواد جبل عاملی اصفهانی قرائت کردم. سپس، به معرفی مرحوم آقا میرزا مهدی آشتیانی، خدمت مرحوم حاج شیخ مهدی مازندرانی شروع به قرائت شرح منظومه حکیم سبزواری و مکاسب شیخ انصاری نمودم و تا اواخر الهیات منظومه و قسمت زیادی از شوارق را و بعد قسمتی از امور عامه اسفار را نزد آن مرحوم فراگرفتم. نگارنده مدت هشت سال به درس فقه و اصول آیت الله العظمی بروجردی و مدت یک سال به درس آقا سید محمد تقی خوانساری حاضر شدم.  در مدت دو سال اقامت در نجف، از دروس آقای حکیم و آقا سید عبدالهادی شیرازی استفاده کردم ولی مرتب و بدون وقفه در درس آقا میرزا حسن بجنوردی خراسانی حاضر می شدم.
در درس حکمت و فلسفه، حدود پنج سال به درس استاد علامه حاج میرزا محمد حسین طباطبائی یزدی حاضر شدم و چند سال از درس تفسیر و اصول فقه آن مرحوم استفاده کردم. حقیر بر عکس آنچه شهرت دارد، از محضر مرحوم آقا میرزا مهدی [آشتیانی] استفاده نکرده ام. ایامی که آن مرحوم [بنیه] تدریس داشت نگارنده استعداد استفاده از او را فاقد بودم و این اواخر که اسفار و شفا می خواندم، آقا میرزا مهدی بستری بود. برخی از مشکلات فلسفی و عرفانی را آن مرحوم برای حقیر تقریر می فرمود. حقیر حدود یک سال در درس اسفاراستاد نامدار آقا میرزا احمد آشتیانی حاضر شده است.  نگارنده بعد از قرائت الهیات و امور عامه اسفار و الهیات شفا، سفر نفس اسفار را خدمت آقای حاج میرزا ابوالحسن قزوینی خواندم. وقتی که [او] مباحث اسفار را عنوان می کرد، حقیر شرح حکمت الاشراق با تعلیقات آخوند ملاصدرا و شفا با حواشی آخوند و شرح اشارات را قبلا مطالعه می کردم.۲ 
آنچه در اینجا می توان بر مطالب بالا افزود، بخش کوچکی ازخاطرات بسیار مختصری ست که به خط زیبای خود، نزد من به یادگار گذاشت. این اوراق، گرچه از بیست صفحه تجاوز نمی کند،  حاکی از عشق شدید او به تحصیل است. خودش هم گاهی برایم گذرا، تعریف کرده بود که پدرش اهل داد و ستد بوده و سید جلال خردسال مجبور شده سال های دهه دوم زندگی را در بازار در خدمت پدر به کارهایی بگذراند که با سلیقه اش تناسب نداشته و خاطرِ علم دوست او را  می آزرده است. در آن روزگار، رسم چنین بود که پسران خانواده بخصوص پسر ارشد، حرفت پدر آموزند و به کمک پدر شتابند. از این رو، روشن است که پدر آرزو دارد که پسر خرید و فروش بداند و دکان داری کند، غافل که او اهل دکان داری نیست — نه دکان دین و نه دنیا. پدر نیکبختی او را در ادامه پیشه خود می داند اما سعادتی را که سید جلال نوجوان می جوید با نوع سعادتی که پدر کاسب پیشه اش برای او می خواهد، از زمین تا آسمان تفاوت دارد. این است که سر انجام، پدر و کار پدر را وا می گذارد و بی آن که چشم کمک از او د اشته باشد، قصبه آشتیان را ترک می گوید و راه طلبگی توام با فقر را بر می گزیند. بین او و پدرش، مرحوم آقا سید علی، چه گذشته بود، نمی دانم و هرگز در صدد بر نیامدم که بدانم. اما احساس می کردم که نوعی رنجیدگی در میان است که دوست دارد پوشیده بماند و می دانم که آقا سید جلال روزی در  نوزده سالگی از  زادگاهش بیرون آمد و هرگز به آن جا باز نگشت.
شادروان سید جلال الدین آشتیانی، در اوائل فروردین ماه سال ۱۳۲۳ خورشیدی برای تحصیل به قم می رود و تا پایان سال۱۳۳۴در آنجا به تحصیل می پردازد. گروهی می کوشند او را از تحصیل منصرف کنند، اما موفق نمی شوند. یک سال بعد بیمار می شود و این بیماری یک سال ادامه می یابد و بعد برای زیارت و ادای نذر به کربلا می رود. چون به ایران باز می گردد، عشق دانش بی قرارش می کند و به تشویق دوستان عراقی خود برای ادامه تحصیل راه نجف در پیش می گیرد که در آن ایام مرکز علوم اسلامی بود. این بار دو سال در آنجا می ماند. بار دیگر، بیماری به سراغش می آید وچنان گرفتارش می سازد که مجبور می شود به ایران باز آید و دست از تحصیل بشوید. آشتیانی شادروان، علیرغم همه باد های مخالف، از آرزوی ناکام مانده پدر گرفته تا نصیحت نیکخواهان و سختی روزگاران، موفق می شود، افزون بر تحصیل در مکتب خانه و دبستان خاقانی آشتیان، نزدیک به چهارده سال در قم و قزوین و نجف به تحصیل پردازد و خاصه، هشت تا نه سال را به فراگرفتن دروس فلسفه اسلامی بگذراند و بیش از آن را به آموختن اصول عقاید. 

استاد دانشگاه
آشتیانی در اول آذرماه سال ۱۳۳۷ خورشیدی از نجف به تهران باز می گردد. طلبه ای است درس خوانده، اهل تحقیق و رهای از تعصبات خشک دینی که مانع رشد فکری می شود. اکنون سی و چهار ساله است و باید در اجتماع جایی برای خود باز کند و به کاری پردازد. نظام آموزشی حوزه را می پسندد، اما نظام مالی حاکم بر آن را خوش ندارد و نمی خواهد زندگی خود را از آن ممر تامین کند. مانند هر جوانی، نگران آینده خود است و فکرهای گوناگون به سرش می زند،؛ وضع در آمد و وضع معاش منظمی ندارد. پس باید شغلی برای خود دست و پا کند. بدین سبب، در تهران به شادروان حسینعلی راشد روی می آورد که در آن زمان استاد دانشکده معقول و منقول دانشگاه تهران بود. این مرد دانا و مهربان یکی از افرادی ست که در زندگی سید جلال الدین آشتیانی نقش موثری بازی می کند. آشتیانی می نویسد:
من دوسال بود در همان نجف، به آینده خود فکر می کردم. از طرفی تحصیل علم را دوست داشتم و از مجاورت علی بن ابیطالب(ع) همیشه در شعف بودم و انس مخصوص به نجف گرفته بودم و مورد احترام اعاظم آنجا بودم و خیلی من را مورد عنایات خود قرار می دادند و از طرف دیگر، ارتزاق از وجوه شرعی، به نحوی که در این عصر مرسوم است، کاری مشکل توام با محذوراتی است. علاوه بر این، من حوصله این کار را ندارم. دائما می ساختم و خراب می کردم. در خرداد ماه ۱۳۳۸ شمسی، به منزل آقای راشد رفتم. وضع کار و حالم را با کمال خجالت و شرمساری و روحی فرسوده و اعصابی خسته، با او در میان گذاشتم. راشد مردی ست متدین و خوش نفس و جلیل القدر؛ به من هم زیاد علاقه مند است. علاقه او به من سبب شد که در کار من فکر کند. بعدها خودش به من گفت: "وقتی شرح حالت را برایم ذکر کردی، ناراحت شدم." ایشان به من پیشنهاد کردند: " در دانشگاه وارد شو!" 3
آشتیانی با آن که از همان روزگار جوانی، رغبتی به تدریس در دانشگاه ندارد، سفارش مرحوم راشد را به گوش می گیرد و در پیِ چاره کار بر می آید. با وساطت  مرحوم ذوالمجد طباطبائی به خانه شادروان بدیع الزمان فروزانفر، در نیاوران، می رود. اما در این دیدار نخستین، چنان که خود می نویسد، صداقتی در سخن فروزانفر نمی بیند، و هنگامی که فروزانفر علیرغم تجلیل بسیار و وعده مساعد،  اقدام عاجلی به عمل نمی آورد، از او منصرف می شود و پس از  مراجعه به یکی دو نفر دیگر که از آنها هم ثمری به بار نمی آید، از استخدام در دانشگاه مایوس می شود. اما مرحوم راشد او را باز بر سر شوق می آورد و نور امید را بار دیگر در دل او بر می افروزد. روز ۲۵ مرداد ماه سال ۱۳۳۸، به دیدار شادروان میرزا ابراهیم آشتیانی می رود. این دو آشتیانی با هم آشنایند و همشهری، با این تفاوت که یکی از رجال سرشناس تهران است و دیگری جوانی تنگدست و گمنام.
مرحوم راشد پیش از این،  در باره آقا سیدجلال با آقا میرزا ابراهیم گفت و گوی مختصری می کند و با گمان نزدیک به یقین می توان گفت که ضمن آن، با اشاره به مراتب فضل و کمال آقا سید جلال، تاکید می کند بر این که وجود او را در دانشگاه مفید تر از حوزه یا جاهای دیگر می داند. افزون بر این، آقا میرزا ابراهیم از زبان آقا سید جلال می شنود که نمی پسندد  زندگی خود را به شیوه "ارتزاقِ معمولِ بین اهل علم"  تأمین کند. بنابراین، بی درنگ، او را نزد دکتر  فرهاد رئیس وقت دانشگاه تهران می برد و به دست او می سپارد.  دکتر فرهاد این جوان دانشمند را به دکتر حسین سامیراد معرفی می کند که در آن زمان ریاست دانشگاه مشهد را بر عهده دارد.  به این ترتیب، سید جلال الدین آشتیانی، جوان سی و چهار ساله، به مشهد عزیمت می کند و از مهرماه همان سال (۱۳۳۸) در دانشکده علوم معقول و منقول دانشگاه مشهد مشغول تدریس می شود — البته به صورت حق التدریسی. 
برای آن که بتواند، موافق مقررات آن روزگار،  به استخدام رسمی دانشگاه در آید، هیجده روزه، رساله ای محققانه می نگارد در مبحث وجود. این رساله که بعدها آن را هستی از نظر فلسفه و عرفان می نامد (انتشارات زوار، مشهد۱۳۴۰)، استخدام رسمی او را با رتبه دانشیاری  در دانشگاه مشهد سهولت می بخشد( خرداد ماه۱۳۴۰). پس از انتشار شرح  حال و آراء فلسفی ملاصدرا ( انتشارات زوار، مشهد، ۱۳۴۰) و تصحیح رساله ای از این فیلسوف بزرگ ایرانی به نام المظاهر الالهیه، آشتیانی کتاب شرح مقدمه قیصری را تالیف می کند که پس از نیل او به مرتبه استادی دانشگاه مشهد ( آذرماه ۱۳۴۵)، انتشار می یابد (انتشارات کتاب فروشی باستان، مشهد ۱۳۴۶).


فیلسوف صدرایی شارح ابن عربی
بر فصوص الحکم محیی الدین بن عربی چندین نفر، ایرانی و غیر ایرانی، شرح نوشته اند– کمال الدین خوارزمی، عبدالرحمان جامی، عبدالرزاق کاشانی و موید الدین جندی از آن جمله اند. اما شرح داود قیصری ، از عارفان صاحب آوازه قرن هشتم، بر فصوص الحکم ابن عربی، بخصوص از جهت مقدمه محققانه ای که بر آن نوشته، از اهمیت والاتری برخوردار است. او در این مقدمه می کوشید اصول اولیه عرفان نظری را بر پایه مشرب ابن عربی به رشته بحث کشد و منظم سازد. استاد شادروان، سید جلال الدین آشتیانی، بر این مقدمه شرحی عالمانه می نگارد و مباحث مقدمه قیصری را با توجه به مشرب ملاصدرای شیرازی توضیح می دهد و ضمن دفع اشکالات متکلمان و مشائیان، مسائل عرفانی را بر اساس برهان و با نگاهی استدلالی  بیان می دارد. شرح مقدمه قیصری نخستین کتاب گرانقدری است که تسلط آشتیانی را بر مکاتب فلسفی – عرفانی ابن عربی اندلسی و صدرالدین شیرازی نشان می دهد. گفتنی آن که شرح قیصری بر فصوص الحکم محیی الدین، آخرین اثری است که او تصحیح می کند و منتشر می سازد (انتشارات علمی و فرهنگی،  1375) و آن را افزون بر توضیحات خود به تعلیقات حاج ملاهادی سبزواری و آقا محمد رضا قمشه ای و میرزای جلوه می آراید.۴ 
گرچه آشتیانی علاقه خود به تصحیح متون فلسفی را پیش از این هم نشان داده بود، تصحیح انتقادی کتاب الشواهد الربوبیه تالیف صدالدین شیرازی همراه با حواشی حکیم سبزواری (انتشارت دانشگاه مشهد، ۱۳۴۶) نخستین اثر تحسین آفرینی به شمار می رود که دانشمندان دانشگاهی و محققان حوزه فلسفه و عرفان اسلامی را با تبحر شگرف آشتیانی در زمینه تصحیح متون  فلسفی و عرفانی ایران آشنا می سازد. احاطه آشتیانی بر نظرات فلسفی و عرفانی دانشمندان ایرانی سبب می شود تا آثاری که او تصحیح می کند، با ستایش اهل تحقیق  رو به رو شود زیرا او این قدرت را داشت که گذشته از شهادت نسخ خطی، خود بر راستی و ناراستی قرائت های مختلف حکم قطعی دهد؛  متن را از گنگی و خواننده را از سر درگمی نجات بخشد.
علاقه او به تصحیح متون فلسفی و عرفانی از اعتقاد راسخ او به زنده ساختن میراث مکتوب ایران کهن سرچشمه می گرفت. با این اعتقاد بود که توانست امهات متون کهن فلسفی و عرفانی ایران را به صورت انتقادی تصحیح و منتشر سازد. گفتنی آن که همه آثاری که آشتیانی پس از مقابله با چند نسخه دست نویس منتشر ساخته است، به تعلیقات خود او نیز آراسته است و مقدمه های مفصل و تحلیلی او بر این آثار بر اهمیت علمی آنها افزوده است. گاهی، آشتیانی ابتدا، رساله ای را تصحیح می کرد و سپس به شرح آن می پرداخت که خود کتابی مستقل را به وجود می آورد. بهترین نمونه آن کتابی ست به نام شرح بر زادالمسافر ملاصدرا یا معاد جسمانی ( انجمن حکمت و فلسفه ایران، ۱۳۵۵). اصل این کتاب رساله ای است تالیف  ملاصدرا در باره معاد جسمانی که از ده صفحه در نمی گذرد. حال آن که شرح آشتیانی بر این رساله کوچک که "عنوان تحقیق در حقیقت معاد" را در سرلوحه دارد، تا ۴۸۰ صفحه به درازا می کشد و آشتیانی، ضمن توضیح سخنان ملاصدرا در باب معاد جسمانی، می کوشد تفاوت آن را با معاد روحانی نیز بیان دارد و سیر تاریخی این بحث را در میان متکلمان و فیلسوفان مسلمان نشان دهد.
به این ترتیب می توان آثار شادروان آشتیانی را که دوره ای قریب به چهل سال تحقیق مدام را در بر می گیرد، و گذشته از مقالات و مصاحبه ها،  شماره اش از چهل در می گذرد، ، به سه دسته بزرگ تصحیح، تالیف و شرح متون فلسفی و عرفانی ایران تقسیم کرد. ممارست چهل ساله در متون فلسفی و توغل در اندیشه ها و آراء فلاسفه بزرگی چون ملاصدرای شیرازی و محیی الدین بن عربی سید جلال الدین آشتیانی را به فیلسوفی صاحب نظر در فلسفه صدرایی و شارح بزرگ مکتب ابن عربی مبدل می سازد۵ و آوازه او را در سراسر مراکز شرق شناسی دانشگاه ها و مراکز پژوهشی گیتی چنان  بر سر زبان ها می اندازد که فلسفه اسلامی و عرفان ایرانی در دوران ما با نام او مترادف می شود. به همین سبب است که هانری کربن استاد فقید دانشگاه سربن پاریس علاقه مند به همکاری با او می شود و در نتیجه، طرح تالیف یک دوره تاریخ فلسفه ایران از زمان میرداماد تا روزگار معاصر را در برنامه کار استاد آشتیانی شادروان قرار می گیرد که حاصلش انتشار مجموعه ای می شود چهار جلدی  به نام منتخباتی از آثار حکمای الهی ایران ( انتشارات انجمن دولتی ایران و فرانسه، تهران، ۱۳۵۵-۱۳۵۰). این اثر یکی از بزرگتر ین آثار شادروان آشتیانی و پژوهشی ست گران قدر در زمینه معرفی و نقد آثار حکمای ایرانی که هر مجلد آن به دوره ای خاص از تاریخ فلسفه ایران اختصاص دارد. استاد برای تهیه این مجموعه، ابتدا، رساله هایی را که باید در هر مجلد جای گیرد، انتخاب می کرد. این رساله ها همه به صورت نسخه خطی بود که استاد عکس آنها به دست می آورد. بنا براین، اولین گام، یعنی تصحیح انتقادی آنها را با مقابله نسخه های خطی دیگر، انجام می داد.  او این رساله ها را از میان آثار ارزنده حکمایی بر می گزید که در طول قرن های یازده و دوازه هجری مشعل فلسفه اسلامی را در ایران فروزان نگاه داشته بودند و گرچه برخی از آنان مانند میر داماد، ملاصدرا، و میر فندرسکی، آشنای اهل حکمت و معرفت اند، نام بسیاری دیگر  را تنها باید، کم و بیش، در کتاب های تراجم احوال یافت، از آن جمله اند ملا شمسای گیلانی، ملا رجبعلی تبریزی، حسین تنکابنی، عبدالرحیم دماوندی رازی، فیض کاشانی، عبدالرزاق کاشانی، عبدالرزاق لاهیجی، میرزا حسن لاهیجی، ملا نعیمای طالقانی و بهاءالدین محمد اصفهانی.
چون کار تصحیح به پایان می  رسید، نوبت به معرفی مولف می رسید که زندگی علمی، مشرب و مسلک، استادان و شاگردان، و تحلیل اندیشه های او  را در بر می گرفت. به این ترتیب، رساله ای که قرن ها در گوشه کتابخانه ای در ایران یا جای دیگر، به صورت نسخه ای خطی، ناشناخته مانده بود، به صورت علمی تصحیح و برای استفاده دانش پژوهان آماده می شد. هریک از این رساله ها به محض آماد ه شدن در اختیار آقای محمود ناظران قرار می گرفت تا آن را در چاپخانه دانشگاه فردوسی مشهد حروف چینی کند.
در آن زمان، ماشین حروف چینی انتر تایپ جدید ترین اختراع صنعت چاپ که امکان حروف چینی ماشینی را فراهم می ساخت، تازه در ایران رواج یافته بود و استاد از چندین جهت آن را دستگاهی مغتنم می شمرد: در مقایسه با حروف چینی دستی، کار سریع تر پیش می رفت، اغلاط چاپی کمتری به متن راه می یافت و مهم تر از همه، حروف معرّب داشت و امکان استفاده فراوان از اعراب را فراهم می ساخت.  آقای ناظران هر چند روز یک بار دست نوشته های استاد را می گرفت و می برد و نمونه های چاپی را برای غلط گیری مطبعی نزد ایشان باز می گرداند. پس از اتمام چاپ هر جلد از کتاب و البته پیش از انتشار، استاد نسخه ای از آن را برای پروفسور کربن می فر ستاد و آن مرد دانای ایران دوست که بر هر دو زبان فارسی و عربی تسلط داشت، پس از مطالعه کتاب، و البته به اتکای مقدمه های محققانه آشتیانی، مبالغی از آن را به زبان فرانسه بر می گرداند و به تحلیل فلسفی خود می آمیخت. دست نوشته های او نیز پس از چاپ در آخر مجلد مربوط به خود قرار می گرفت که معمولا، نزدیک به یک سوم یا یک چهارم صفحات کل کتاب را تشکیل می داد. پروفسورِ شادروان هانری کربن، اسلام شناس بزرگ فرانسوی که آثار بسیاری از او به زبان فارسی ترجمه شده است، آنگاه که ژرفای اندیشه های آشتیانی را در مقدمه های تحلیلی او می کاوید و در مطالب و مباحثی که آشتیانی در این چند جلد یا در دیگر آثار خود مطرح کرده بود، به تعمق می پرداخت، ملاصدرای شیرازی را در برابر خود مجسم می بیند و بی گمان از این  جهت  بود که سید جلال الدین آشتیانی را ملاصدرایی خواند که دوباره زنده شده است.۶  اجل محتوم پروفسورهانری کربن را بیش از این مجال نداد و فرصت نیافت چهارمین مجلد را به ترجمه و تحلیل در آورد، و آشتیانی نیز پس از درگذشت همکار و همراه فرانسوی خود، اشتیاق به ادامه این کار را از دست می داد. مدت ها پس از این واقعه، روزی با اظهار تاسف از ناتمام ماندن دوره این کتاب چهار جلدی، اشتیاق علاقه مندان به اتمام آن را نزد آشتیانی شادروان مطرح کردم. استاد پاسخ داد که مجموعه رسائل حکیم سبزواری (انتشارات اوقاف خراسان، مشهد، ۱۳۴۸) در واقع، آخرین مجلد آن دوره است. زیرا پس از روزگار صفویه تا امروز، تنها فیلسوفی که در ایران پدیدار شده و آثار ی عالیقدر از خود بر جای گذاشته، حاج ملاهادی سبزواری( ۱۲۱۲-۱۲۸۹  قمری) ا ست که در اشعار خود "اسرار" تخلص می کند. مجموعه رسائل حکیم سبزواری مشتمل است بر هفده رساله کوچک به زبان فارسی که هر یک را در پاسخ به سوالات یکی از شاگردان خود نوشته است.

خلقیات و روحیات
اگر از من بپرسند که در طول چهل سال همنشینی با آشتیانی کدام یک از خصلت های پسندیده را در او بارزتر و پر قوت تر از بقیه صفت های او دیدی بی درنگ خواهم گفت دانش دوستی و عشق وافر او به آموختن. همچنان که در خاطراتش دیدیم، خصلت دانش دوستی و دانش جویی در همان دهه دوم زندگی او خود را به وضوح تمام نمایش می دهد؛ بر او چیره می شود و از زندگی عادی خانوادگیش جدا می سازد و راهی غربتی می کندش که تا پایان عمرش ادامه می یابد.
در جای دیگر از همان خاطرات مختصر خود، آشکار می گوید که تدریس در دانشکده معقول و منقول را خوش ندارد، زیرا می بیند که دانشجویانش، بیشتر، کارمندان ادارات یا آموزگارانی هستند که تنها برای گرفتن مدرک لیسانس، ترقی شغلی و کسب در آمد بیشتر، وقت خود را به حفظ کردن جزوه مختصر استادان تلف می کنند. او می دانست که این دانشجویان چون از درس دانشکده فراغت یابند و به اصطلاح فارغ التحصیل شوند، با آنچه طوطی وار در سینه حفظ کرده اند وداع ابدی خواهند کرد و اگر هم بر حسب اتفاق، در مدرسه ای به آموزگاری مشغول شوند، به تکرار محفوظات مختصر خود خواهند پرداخت تا معلومات ناقص خود را به مغز دانش آموزان فرو کنند و هرگز نخواهند کوشید ذره ای بر  آنچه آموخته اند بیفزایند یا از آن در راه اعتلای اندیشه جمعی جامعه سود برند. می گفت" هزار سال هم که بگذرد از این دانشکده ها یک ابوعلی سینا بیرون نخواهدآمد."
آشتیانی علم طلبی را چنان می پسندید که به فراغت از تحصیل و تحقیق نیانجامد. بدین سبب، بی اعتنا به همه مقرراتی که برای استادان تمام وقت معین شده بود، کمتر به دانشکده  می رفت و به جای تدریس بی حاصل، تمام وقت خود را شبانه روز به تحقیق و تألیف و تصحیح می گذرانید که سبب تحریک حسادت ها و مخالفت های بسیار می شد و اسباب رنجش خاطر او را فراهم می کرد. از نظر او استاد تمام وقت دانشگاه فردی بود که افزون بر تدریس، تمام اوقات خود را صرف تحقیق و تالیف کند و خانه و دانشکده برایش تفاوتی نکند. استاد همواره خود را از قدرت و مراکز قدرت دور نگاه می داشت و مانند افراد عادی جامعه زندگی می کرد، حال آنکه اگر می خواست، می توانست بر مناصب بلند اجتماعی بنشیند؛ مال گرد آورد بسیار و خدم و حشم فراوان؛  و زندگی را آنچنان که دانی و دانم در آسایش و بی خبری سپری سازد. او آزاده زیستن توام با رنج را بر بندگی زور و زر ِ آسایش پسندان ترجیح داد؛ استاد آسودگیِ جان را برگزید نه راحتِ تن را. استاد آشتیانی را خصائل انسانی فراوان بود. بیگانگی با مال و منال و عدم احساس تملک و تعلق دنیایی. به حقوق اندک دانشگاه می ساخت و بی آن که موقوفه ای در اختیارش باشد و بی آن که از مقامی بستاند یا از خلق خدا توقع کند، از در آمد مختصر ماهیانه خود مبلغی به برخی دانشجویان نیازمند می داد. روزی که از این دینا رفت نامش بر هیچ سندی منقول و غیر منقول ثبت نبود جز برکتاب هایش که پایدارترین سرمایه معنوی اویند و باقیات الصالحات. اما،  از آن سو، اشتیاق فراوانش به دانش؛ اشاعه اندیشه و عقل پروری، به نظر من، از پر ارزش ترین خوهای خدایی این عارف عاشق بود. او راه رسیدن به حقیقت را درست می شناخت؛ از این  است که می بینیم خود در دریای خرد،  سینه امواج حکمت می شکافد و هر که را در هرجای دنیا مستعد می یابد، با خود به  شناوری در این دریای لایتناهی می خواند. نه تنها خود از قبول هرگونه مقامی که دقیقه ای او را از کتاب جدا سازد، امتناع داشت، بلکه دوستان دانشگاهیش را نیز از این کار بر حذر می داشت و همیشه می گفت: "کار اداری و مقام اجرایی آفت ِکار علمی ست."
وقتی مقدمه های کتاب هایش را می خوانیم، اعتقاد او به تجلیل از مقام دانشمند را در آنها به روشنی در می یابیم. بی جهت نبود که با همه گرفتاری، و با آن که در همه عمر جز بر کتاب نقدالنصوص جامی، تصحیح ویلیام چیتیک، مقدمه ننوشته بود، خواهش من را پذیرفت و  بر ترجمه کتاب شرح مثنوی اثر رینولد آلن نیکلسون محقق مولوی شناس و استاد فقید دانشگاه کمبریج،  نیز، بر شکوه شمس، اثر آنه ماریا شیمل، دانشمند آلمانی الاصل استاد دانشگاه هاروارد، مقدمه هایی صد صفحه ای نگاشت۷ تا دانسته شود که آدمیِ دانشمند را اهل هر ملت و مذهب که باشد باید ستود.
یادی از شیمل
اکنون که سخن به شادروان شیمل ( ۲۰۰۳-۱۹۲۲/ ۱۳۸۱-۱۳۰۱) رسید، نمی توانم شادی خود را از توفیقاتی که خداوند در کارهای علمی به من عنایت کرد، و یکی از آنها معرفی پروفسور شیمل به هموطنان مولوی دوست و مولانا پژوه بود، پنهان دارم. این بانوی دانشمند آلمانی که در نوزده سالگی از دانشگاه برلین در رشته زبان ها و تمدن اسلامی درجه دکتری می گیرد، یکی از اعجوبه های روزگار ما بود. او مانند آشتیانی شادروان تمام عمر مجرد زیست و فرزندانش کتاب هایش بودند که تعدادشان بی تردید از صد متجاوز است.۸ او سی سال در دانشگاه هاروارد آمریکا و دانشگاه کلن آلمان و گرد هم آیی های مختلف بین المللی سراسر جهان، در باره اندیشه های مولانا جلال الدین درس گفت؛ موآنست او با این عارف آزاد اندیش، که به گفته خودش، به چهل سال می رسید،۹  به او مقامی معنوی و رفتاری عرفانی داده بود. بی اغراق می توان گفت که هر گاه کنفرانسی در باره یکی از علوم اسلامی خاصه ادب و عرفان شرق در یگی از مراکز علمی جهان برگزار می شد، بی گمان، شیمل در آنجا حضور داشت و تحقیقات تازه خود را عرضه می داشت. در یکی از نامه های خود که صورت انگلیسی آن را در همین مقاله می توان دید، به همین حقیقت اشاره کرده است:
آقای لاهوتی
امیدوارم سال نو برشما و خانواده شما قرین خوشبختی و موفقیت باشد. زودتر از اینها باید نامه می نوشتم. اما خیلی گرفتار چاپ کتاب های تازه و سخنرانی هایی بودم که در گوشه وکنار دنیا از آلمان گرفته تا حراره، از  لندن گرفته تا زوریخ، و از ترکیه گرفته تا هند، و پاکستان، ایراد کردم. اکنون پشت میز خود نشسته ام و ماشین تحریر را به کار انداخته ام تا در اواخر ژانویه به حراره بروم.  امیدوارم کارهایتان با موفقیت رو به رو باشد –  سال آینده چه برنامه ای در سر دارید؟
با بهترین آرزوها وگرم ترین درودها – سال نو مبارک
فی امان الله
دعاگو، آنه ماری شیمل
معروف ترین کتاب او در باره مولانا جلال الدین با نام شکوه شمس در ایران انتشار یافت و اسباب شهرت او را در میهن ما فراهم ساخت. من به هنگام ترجمه این کتاب، قسمت هایی از آن را در ساعات فراغت، برای شادروان آشتیانی باز می گفتم و او را با نحوه نگرش این بانوی دانشمند مولانا و اندیشه های عارفانه او آشنا می ساختم. نگاه شیمل به مولانا، خاصه معرفی اندیشه های مولانا با استفاده از صورخیال بسیار متنوع و واقعا شگفت آور شعرهای او و شیوه بدیع شیمل در پیوند این صور خیال با تعالیم بلند عارفانه مولانا که بخش اصلی این کتاب، یعنی بخش دوم را تشکیل می دهد و خود از پانزده قسمت مختلف تشکیل شده است، توجه استاد را به خود جلب می کرد. نیز وقتی مباحث بخش آخر این کتاب در باره آفریدگار، آفرینش، مقام انسان و نبوت و عشق از نگاه مولوی را از زبان محققی مسیحی می شنید و انصاف او در داوری و دوری پژوهش های علمی او از تعصبات دینی را می سنجید، او را آفرین می خواند.۱۰ وقتی کتاب شکوه شمس با مقدمه مبسوط آشتیانی در تهران منتشر شد، من نسخه ای از آن را برای خدای بیامرز شیمل به هاروارد فرستادم و او ضمن اعلام وصول، نوشته بود بر خود می بالد که دانشمندی بر ترجمه فارسی کتابش مقدمه نوشته که آوازه اش "نام همه محققان و استادان حوزه عرفان و فلسفه را در محاق فرو برده است." این جمله شیمل مویّد آن سخن است که گفتم نام آشتیانی در مراکز ایران شناسی دانشگاه های بزرگ جهان، پر آوازه بود.
به هر حال، در سال ۱۳۶۹، وزارت امور خارجه پروفسور شیمل را به ایران دعوت کرد و سفر به مشهد را نیز در برنامه دیدار او از ایران قرار داد. هواپیمای شیمل به جای نه و ده صبح، اواخر شب در فرودگاه مشهد نشست و من و شادروان آشتیانی برای دیدار او به هتل هایت ( که نامش به هتل هما تغییر یافت یا یافته بود) رفتیم. اما شیمل هنوز به هتل نرسیده بود. ناگزیر در سرسرای هتل، رو به درِ ورودی، کنار هم نشستیم. هنگامی که پروفسور شیمل وارد شد، من به استقبالش رفتم. چنان با من به گرمی رو به رو شد که گویی سال هاست با هم آشناییم. پیراهنی بلند پوشیده بود که تا ساق پایش را می پوشید و روسری خوش رنگ و سنگینی بر سر انداخته بود تا موهای سفیدش را از چشم نامحرم پنهان دارد. با این حال مرا به رسم شاگرد خود در آغوش گرفت و به مهر تمام نواخت. اکنون، استاد آشتیانی به احترام این بانوی دانشمند و عارف اندیش از جای برخاسته بود و دو سه قدمی جلو آمده بود. شیمل بزرگوار همین که قامت بلند آشتیانی را در برابر خود دید، بی اختیار دو دستش را بر سینه نهاد و به تمام قامت به رسم تعظیم و تکریمِ مقام بلند دانش و دانشمند، در برابر او تا کمر، خم شد. ادب همین است؛ در برابر متانت و تواضع دانشی مردی بلند مرتبه چون سیدجلال الدین آشتیانی فلک هم اگر بود به خاک می افتاد. من که بیست سالی از این دو شخصیت بزرگ کوچک تر بودم، در این میان حالی عجیب داشتم و نه تنها از دیدن پروفسور شیمل به شعف آمده بودم، بلکه معنی فروتنی را  در این حرکت ظریف مجسم دیدم، گرچه که آمدن آشتیانی شادروان به هتل نیز خالی از همین معنی لطیف نبود.  نیز، از این که خود را واسطه آشنایی این دو دانشمند بزرگ می دیدم، و چهره های آنان را از دیدن یکدیگرشادمان می دیدم، نشاطی توام با غرور در خود حس می کردم.  سه نفری دور میزی نشستیم تا به قول حافظ "… حالِ یکدیگر بدانیم، مراد هم بجوئیم ار توانیم." در حالی که هر سه متاسف بودیم از دوری مسافت و مشکلات سفر، دل را به بهانه دلکش نزدیکی جان ها و اندیشه ها خوش می داشتیم که باز هم به قول حافظ " بُعد منزل نبوَد در سفر روحانی."  آن لحظات خوش به سرعت گذشت و ساعت به نیمه شب نزدیک شد و دیدار یک ساعتی آشتیانی با شیمل به سر آمد.  روز بعد، من و همسرم همراه شیمل بودیم و او را به جاهای دیدنی مورد علاقه اش بردیم و از جمله به کتابخانه آستان قدس رضوی رفتیم. هرگز از یاد نمی برم که در آنجا، نسخه خطی "اربعین جامی" را از کتابدار خواست که به خط استاد بزرگ خوش نویسی، سلطان علی مشهدی، است. آن اثر جاودانه را با دقت و به دیده شگفت نگریست؛ از ریزه کاری های لطیف و هنرمندانه سلطان علی که در خط او می دید، برایم سخن گفت و نشان داد که دامنه علاقه او به فرهنگ و ادب و هنر ایران چه با پهناست. شیمل سر شب، از مشهد رفت و فرصت نیافت بار دیگر به دیدار آشتیانی نائل شود. او، چنان که شنیده ام، دوبار پیش از انقلاب به صورت توریست یا به قول امروزی ها به صورت گردشگر، به ایران سفر کرده و هر بار دو سه روزی بی نام و نشان در ایران مانده است. اما پس از سال ۱۳۶۹، دوبار دیگر به ایران آمد: یک بار در سال ۱۳۷۷ بود که دانشگاه تهران ردای دکتری افتخاری را بر قامت او افکند و بار دیگر،  برای شرکت در همایش "عرفان پلی میان فرهنگ ها" که در مهرماه سال  1381در تالار امینی دانشگاه تهران برگزار شد. روز قبل از آغاز کار سمینار، روز شنبه بیستم مهرماه، در انجمن حکمت و فلسفه ایران، سخنرانی کرد و به پرسش های حاضران پاسخ گفت. در همین سفر بود که دانشگاه الزهرا به او دکترای افتخاری داد و در پایان سمینار نیز از مقام علمی و خدمات پنجاه ساله اش به فرهنگ شرق خاصه ایران، تجلیل به عمل آمد.  این سفر مجالی فراهم نیاورد که شیمل بار دیگر به دیدار آشتیانی نائل شود و آشتیانی نیز چنان که گذشت، دل و دماغ هیچ کاری نداشت چه شود مسافرت به تهران که اکنون در چشم او بسیار دشوار می نمود.  باری شیمل از ایران رفت و چند ماهی بعد خبر ناگوار درگذشتش آمد که در وز ششم بهمن ماه سال ۱۳۸۱ اتفاق افتاده بود. در آن روز هشتاد سال از عمرش می گذشت. مختصر آن که، پروفسور شیمل یکی از کم نظیرترین دانشمندان و محققان اروپایی ست که کوشید فرهنگ و ادب کهن ایران زمین را با نوشته های ماندگار و سخنان عالمانه خود به دنیای غرب معرفی کند و از این جهت، در این روزگار، وامی بزرگ از او برگردن ماست.        

پایان کار
پس از دوره اول وزارت دکتر مصطفی معین،  دکتر هاشمی گلپایگانی وزیرعلوم  شد و دکتر سرافراز یزدی ریاست دانشگاه فردوسی مشهد را یافت. در اوائل دوره ریاست او بود که حکم بازنشستگی استاد آشتیانی را بی خبر و بدون مقدمه قبلی به در منزل آوردند. آقای دکترعلی سرافراز یزدی چنان که در حکم نوشته شده، استاد را  "به افتخار بازنشستگی نائل" کرده است. استاد با توجه به  فضایی که آن روزها بر دانشگاه ها حاکم بود، در ذهن خود، این حکم را توهین تلقی کرد. او که همه عمر خود را صرف علم اندوزی و علم آموزی و تحقیق کرده بود، و. در واقع گلش را به آب زلال دانش سرشته بودند،  هرگز تصور نمی کرد که دانشمند را از دانشگاه برانند و زندگی او را بیش از پیش دچار تنگنا های مادی سازند  و بر دشواری های زندگیش بیفزایند. این بود که حیرتی عجیب از کار دنیا او را فرا گرفت و دل و دماغ درس گفتن را از دست داد؛ از همه دنیا به درس و بحث و تحقیق دل خوش می داشت که آن را هم سه طلاق گفت.  درست است که در آن زمان ۷۱ سال از عمر مبارکش می گذشت، اما توان و نشاط کار در او به قوت بود و هیچ نشانی از ضعف جسم و جان در  وی دیده نمی شد،  با آن که برای ریشه کن ساختن بیماری پاپیوم مثانه دارو مصرف می کرد، به هیچ روی احساس خستگی و دل مردگی در او دیده نمی شد. در این ایام به بیماری افسردگی مبتلا شد و به تجویز پزشک، داروهای ضد افسردگی، مانند آمی تریپتیلین، می خورد. وزارت هاشمی گلپایگانی و ریاست دکترعلی سرفراز یزدی دیری نپایید و دکتر مصطفی معین  بار دیگر به وزارت علوم باز گشت. به پیشنهاد او به آشتیانی نشان درجه یک دانش دادند و مجلس بزرگداشت برایش برگزار کردند. اما او اهل این چیزها نبود. نه اهل ستایش شنیدن و تجلیل دیدن بود و نه مدال برسینه زدن. عاقل تر از آن بود که آنهمه بیدار نشستن ها و نور چشم بر صفحات عکسی نسخه های خطی ریختن ها را که تنها به سبب اعتقاد به خدمت فرهنگی انجام می داد، با مرتبه ای از مراتب دنیایی و خواسته ای از خواسته های این جهانی عوض کند.  وقتی شنید که قصد دارند از مقام علمی او تجلیل کنند. بر آشفت او تجلیل از دانشمندان را می پسندید، اما نوبت چون به خودش رسید، آن را بیهوده خواند. اما این مراسم، به هر جهت، برپا شد. به گمان این که شاید این جشن  نشاط اندکی در دلش پدید آورد، او را راضی کردم و به آن جلسه بردم—گرچه اکراه داشت و تا آخر لب از لب نگشود و صم بکم نشست. نماینده آقای خاتمی، رئیس جمهوری وقت ایران، دکتر مصطفی معین که در آن زمان وزیر علوم بود، دکتر مصطفی محقق داماد و دکتر رضا داوری اردکانی و یکی دو تن دیگر، در باره خدمات علمی او سخن رانی کردند. در حاشیه این مجلس، نمایشگاهی هم از آثار او فراهم شده بود. با آن که از دیدن دوستان و برخی شاگردانش نشاطی مختصر یافت، حوصله نکرد در برنامه ناهاری که به افتخارش ترتیب داده بودند، شرکت کند.  از این رو به خانه بازش گردانیدم. دکترمعین به شیوه های مختلف، پیوسته به دلجویی از آشتیانی می کوشید، مگر آب رفته به جوی باز آید و دلش باز با درس و  مدرسه  بر سر مهر شود، اما نشد که نشد. آشتیانی همان رشته باریک پیوند خود با دنیا را نیز گسسته بود. 
غیرت آشتیانی بیش از آن بود که، باز با دنیا پیوندد که پیغمبرگفت: " آدمی عاقل از یک سوراخ دوبار نیش نمی خورد."  او همان روز دست از دنیا یکسره کشید که دید صاحب منصبان صاحب اختیارند و همان روز از دنیا یکسره  امید برید که دید کرسی نشینان مختارند بر دانشمندان حکم رانند و بر زندگی این جهانی آنان تاثیر بگذارند. این بود که در خانه نشست و در بر روی خود بست تا آنکه  بیماری الزایمر او را درظهر روز سوم فروردین ماه سال ۱۳۸۴به دست مرگ سپرد. خدایش بیامرزاد!

پی نوشتها:
۱٫ احادیث مثنوی، به مجمع و تدوین بدیع الزمان فروزانفر، تهران، ض۳۶۳، ص ۵۲، شماره ۱۳۱٫
۲٫ استاد سید جلال الدین آشتیانی، سرگذشتنامه خودنوشت، نشریه دانشکده الهیات دانشگاه فردوسی مشهد، ویژه نامه نکو داشت استاد سید جلال الدین آشتیانی، شماره ۴۱ و ۴۲، پائیز و زمستان ۱۳۷۷، صص ۲۶-۱۹٫ 
۳٫ سید جلال الدین آشتیانی، یادداشت های منتشر نشده.
مقدمه پنجاه و هفت صفحه ای این کتاب که تاریخ سال ۱۳۷۴ را بر خود دارد،  آخرین مقاله ای ست که آشتیانی نگاشته است.
۴٫ برای آشنایی با برخی اندیشه های عرفانی و فلسفی او ، بن: "استاد سید جلال الدین آشتیانی، شارح و موزخ حکمت و عرفان،" کیهان فرهنگی( سال دوم، شماره۶، شهریور ۱۳۶۴
۶٫ سید حسین نصر در خرد جاویدان، جشن نامه استاد سید جلال الدین آشتیانی، به کوشش علی اصغر محمد خانی و حسنِ سید عرب،  تهران، نشر فرزان روز، ۱۳۷۷، ص ۱۹٫
۷٫ اصل این دو کتاب گرانقدر به زبان انگلیسی ست که به قلم نویسنده این مقاله به فارسی ترجمه شد و در تهران انتشار یافت. 
۸٫ حسین خندق آبادی، اندیشه خوان عرفان، تهران، ۱۳۸۲، فهرست نسبتا کامل آثار و شرح احوال پروفسور شیمل را همراه با ترجمه فارسی برخی از مقالات و خلاصه ای از کتاب هایش را که به فارسی ترجمه شده، ارائه داده است. در باره خدمات او به ایران، بن: حسن لاهوتی، "آنه ماری شیمل، مولوی شناس فقید"، مجله بخارا، ش ۲۷، آذر-دی ۱۳۸۱، ص ۳۳۶-۳۲۹٫
۹٫ آن ماری شیمل، شکوه شمس، سیری در آثار و افکار مولانا، ترجمه حسن لاهوتی، تهران ( انتشارات علمی و فرهنگی)، چاپ چهارم، ۱۳۸۲، ص۱۳
۱۰٫ شیمل شادروان در کتاب خود به نام محمد رسول خدا ( ترجمه حسن لاهوتی، علمی و فرهنگی، چاپ پنجم، ۱۳۸۸) نیز دل بی کینه و تعصب خود را نیک به نمایش می گذارد و چنان عاشقانه درباره حضرت محمد (ص) سخن می گوید که آدمی گمان می کند این سخنان از قلم مسلمانی محقق تراویده است.

منبع : http://ashtiyani.rozblog.com

درباره نویسنده

90مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

تمام حقوق این سایت برای پایگاه استاد سید جلال الدین آشتیانی. محفوظ است. باز طراحی و گرافیک : توسط علی رستمیانی