پیرامون نقد تهافت غزالی

پیرامون نقد تهافت غزالی

کیهان اندیشه ـ شماره ۷ ـ مرداد و شهریور ۱۳۶۵

پیرامون نقد تهافت غزالی

سید جلال الدین آشتیانى

نوشته حضرت آقای صدرزاده را زیارت کردم و از تذکر معظم‌له متشکرم. آقای صدرزاده مقاله قبلی حقیر را مطالعه نفرموده‌‌اند، بنده، در آن مقاله مأخذ نقل خود را از نوشته یکی از اساتید بزرگ نقل کردم و حدود یک صفحه راجع به انواع و اقسام ملائکه به حسب مراتب تنزلات وجود در مظاهر خلقی از ملکوت اعلی تا آخرین سیر فیض حق و مقام نازل وجود، در مجله درج شد و خود مستقیماً از مرحوم مجلسی نقل می‌کنم.

راجع به مؤلف عظیم کتاب بحارالانوار، باید صراحتاً عرض کنم که مرحوم علامه مجلسی (نورالله مرقده) محدثی عظیم و فقیهی متبحر است، ولی اگر کسی او را در فقه مانند اکابری نظیر: محقق سبزواری، صاحب ذخیره و کفایه و فاضل هندی، کاشف‌اللثام و محقق اردبیلی، شارح ارشاد و در علم کلام و عقاید، او را مانند: فاضل هندی و محقق سبزواری و آقا حسین خوانساری مؤلف مشارق الشموس که این اعاظم با او در یک قرن زندگی کرده‌اند، بداند، راه خطا رفته است.

بدون شک زحمات مجلسی (علیه‌ الرحمه) در تألیف این اثر عظیم قابل توجه بوده و دلیل بر عشق او به کار و کوشش و ترویج آثار ائمه (علیهم‌السلام) است، حقیر به آن مرحوم ارادت دارم، و«من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم».

آن مرحوم در مقام بحث در تجرد نفس و عوالم ملکوتی، مطالبی بیان کرده‌اند، که با اساس ولایت کلیه و نبوت و وحی سازش ندارد. با شناختی که ما از نفوس صاحبان ولایت کلیه و خاتم‌الانبیا و الاولیا (علیه و علی آله السلام) داریم، نمی‌توانیم نفوس آنان را جسم برزخی و جسم لطیف احیاناً‌ مادی بدانیم، چه آنکه بهشت با تمام درجات عقلانی و جسمانی آن گنجایش انسان کامل محمدیرا ندارد و گفتن «ارواحکم فی الارواح و نفوسکم و…»با این مبنا، سازش نخواهد داشت. ما «تا صورت پیوند جهان بود علی بود» را از صمیم قلب پذیرفته‌‌‌ایم و «بود نور نبی خورشید اعظم ـ گه از موسی پدید و گه ز آدم» را با دلیل نقل و عقل قبول کردیم و «بکم فتح‌‌‌الله و بکم یختم» را با تمام وجود تصدیق کرده‌‌ایم. آنچه که ایشان از نفس و عقل تصویر کرده‌اند، قابل پذیرش نیست و اساس نبوت و وحی و معاد و ولایت بر آنچه ذکر می‌کنیم استوار است.

همه ارباب ادیان به بقا و تجرد نفس معتقدند و من کمتر مسأله اعتقادی را سراغ دارم که این اندازه برهان بر آن اقامه شده باشد و حیوانات تام الوجود از ماده تجرد دارند، تا چه رسد به انسان و مرحوم مجلسی بابی راجع به حشر حیوانات دارد.

انکار تجرد نفس به کلی، با معاد و حشر و نشر، سازگار نمی باشد و ملتزم شدن به اعاده معدوم و توجه نکردن به بداهت امتناع اعاده معدوم، شاهد و گواه صادق است بر اینکه آن مرحوم، بدون تحکیم اصول و قواعد از طریق عقل و برهان، و مراجعه به روایات و آیات با درایت و با فکر خود مطالبی اظهار کرده است که از او بعید می نماید.

در عقاید مذهبی، از اظهار حق نباید چشم‌پوشی کرد و ما مطلقاً در صدد اهانت به مرحوم مجلسی و اسائه ادب نسبت به مقام بزرگ او برنیامده‌ایم.

قول به مادی بودن روح، نزد عارف به قواعد عقلی مساوی است با انکار معاد، لذا جالینوس طبیب در امر معاد شک داشته است و شک او ناشی از این اصل مهم بوده که آیا روح همان مزاج است که بعد از موت فاسد می شود و یا مجرد و باقی است؟ و اعتقاد به تجرد روح با معاد جسمانی منافات ندارد، بلکه با انکار بقای روح، نه معاد جسمانی صورت صحیح دارد، نه معاد روحانی و با جواز اعاده معدوم نمی‌توان معاد را ثابت کرد.

مادیّون و دهریون، باب اعظم نفی مبدأ وجود را در نفی تجرد نفس یافته‌اند. تصریح به اینکه ملائکه مقربان درگاه الهی و حاملان عرش، موجوداتی مادی و داری بال هستند ـ دوتا، سه‌تا، چهارتا، الی غیرالنهایه ـ‌ که با پر و بال خود صعود و نزول دارند، از ملائکه حامل وحی، چیزی در حد (آدمک سر خرمن) تصویر کردن قابل قبول مذهب اهل‌بیت (علیهم السلام) نمی‌باشد.

کجا در متواترات اخبار و متظافرات آیات کتاب،‌ ملائکه به «اجسام نوریه (با قید مادیه) یتشکلون باشکال مختلفه» تعریف شده است؟ این حرف موروثی قدمای معتزله و اشاعره است،‌ نه فرموده ائمه.

مرحوم مجلسی بسیار ساده و صاف و صادق از امام معصوم در فضیلت ذاکر خداوند نقل می‌کند: ذاکر خدا ممکن است از ناحیه هر بلای آسمانی و زمینی بمیرد، ولی صاعقه در او اثر نمی‌کند.

خلاصه و جان کلام آنکه:‌ ذاکر خدا ممکن است به وبا و طاعون و محرقه و سرطان و بمب اتم و… تلف شود، ولی صاعقه او را تلف نمی‌کند.

ایشان توجه نمی کند که ذکر خداوند چه مصرفی دارد که مانع هیچ بلیه‌ای نمی‌شود، فقط از ناحیه صاعقه که ممکن است طی قرون و اعصار بر سبیل احتمال، ذاکر خدا به آن مبتلا شود، اثر خود را ظاهر سازد.

وضع آن مرحوم در دقایق علمی نحوی است که بحرقمقام درعلوم نقلیه و عالم بی‌نظیر در جامعیت، آخوند ملا فتح‌الله معروف به شریعت اصفهانی (از قرار نقل زعیم شیعی مرحوم آقای میلانی و استاد نحریر سید کاظم عصار) فرموده بودند: باید حدیقه ‌‌الشیعه منسوب

به محقق اردبیلی، اثر یکی از تلامیذ علامه مجلسی باشد و اثری بدین روش امکان ندارد، از فقیه و متکلمی دقیق مانند ملا احمد اردبیلی باشد که هر مطلبی را سنجیده بیان می‌کند.

ما آیات و روایاتی که در آنها به تجرد ملائکه و نفوس ناطقه تصریح یا اشاره شده است نقل می‌نماییم و با اختصار در آن بحث می‌کنیم. خود آن مرحوم در خواص ملائکه روایا ت زیادی نقل کرده است که همه آن روایات دلالت بر تجرد دارد.

در اینجا راجع به حدوث زمانی عالم و عدم منافات آن با ازلیت فیض در مقام نقل دلائل ابوحامد غزالی و مجلسی گفتگو خواهیم کرد.

آقایانی که اشکال به مقالات حقیر دارند، توجه داشته باشند که مسایل علمی را با امور سیاسی داخل نکنند.

آیات قرآنیه و سنت ولویه دائمی است و در سیطره و احکام زمان و مکان واقع نمی باشد و برای جدال و بهره‌‌برداری بوجود نیامده‌‌‌اند.

فرق بین فقیه اصولی و اخباری بسیار واضح است: اصولی نیز روایت را به رویی چشم خود می‌‌گذارد، ولی آن را با درایت توأم می‌سازد، اخباری پناه به روایت برده و قیافه حق به جانبی نیز به خود می‌گیرد و احیاناً می‌گوید: اگر ما در قیامت به درگاه خداوند عرض کنیم ما فقط به روایات آل‌رسول عمل کردیم، ما را توبیخ نخواهد کرد.

آنها به خیال خود به علمای اصولی طنز گفته‌اند. غافل از اینکه شارع به ایشان خواهد گفت: به شما عقل هم دادیم که بکار بیندازید! بین فقه اخباری و فقه ارباب اجتهاد فرق بقدری زیاد است که حد ندارد «از محقق تا مقلد فرقهاست». در مباحث اعتقادی باید اصول و قواعدی مقرر نمود که هرکس به دلخواه خود عمل نکند.

ما در مسأله تجرد ملائکه به تجرد عقلانی و برزخی تجرد ملائکه موکل بر قوای غیبی و شهادی وجود انسان و ملائکه موکل بر قوای موجود در عالم ماده به دلائل عقلی و نقلی تمسک می‌کنیم. در اینجا مبحث حدوث و قدم نیز مورد بحث دقیق قرار خواهد گرفت و مسأله تجسم اعمال و بحث خلق اعمال و جبر و تفویض و مسلک کتاب و سنت ولویه در اعمال عباد، با دقت و بطور جامع الاطراف بیان خواهد شد.

این مباحث در ذیل نقد تهافت مورد تحقیق قرار خواهد گرفت «و الله یقول الحق و هو یهدی السبیل».

آنچه آن مرحوم بعنوان شرح بر اصول کافی نوشته‌‌‌اند، واقعاً اگر مقصود آن چیزی است که آنجناب از روایات اهل بیت عرضه داشته‌اند، احتیاج به امام نیست! ولی پرواضح است که در آن روایات، مطالب عالیه وجود دارد که فقط اظهار آن حقایق شأن صاحبان ولایت کلیه است. عامه نیز در اصول و عقاید روایاتی دارند که بدون تعصب باید گفت: به دست خود، خویش را محروم ساخته‌‌اند.

«از همه بیچاره‌تر خفاش بود کاو عدو آفتاب فاش بود»

قسمت مهمی از بحارالانوار السماء و العالم نام دارد، همه قسم حدیث در این کتاب هست، از معقول و غیر معقول، همه قسم سخن نیز در آن وجود دارد، از مقبول و نامقبول و احیاناً برخی از آن احادیث با هیچ اصل سازش ندارد، در جای خود از آن اخبار و احادیث نیز نقل می‌کنیم.

قدری به عقب برمی‌گردیم و خواهیم دید که اوهام اشاعره و معتزله و اهل روایت بدون درایت، به کلی اسلام را بازیچه افکار خود قرار داده‌اند و از آن نیز به خورد اتباع ائمه شیعه نیز داده شده است، اگر استدلال به عقل مذموم است، استدلال به روایت و قرآن بدون درایت نیز رسوائی بار می‌آورد و خطرناکتر آنکه فرقه‌های مختلف و گروه‌های ضاله نیز به کتاب و سنت استدلال کرده‌اند. اگر روزی کار به دست نقالان بیفتد، سنگ روی سنگ قرار نمی‌گیرد و گروه‌های مختلف سر از گریبان بیرون میآورند. ظهور اخباری‌گری برای شیعه هزار درجه خطرناکتر از حنابله در مسلک سنت و جماعت بود. این جماعت به درجات کثیره، جامدتر از حنابله و از مساعی شیخنا الاقدم آقا باقر بهبهانی (رضی‌الله‌عنه) و تلامیذ او،‌ این خطر رفع شد،‌ ولی همان افکار مانند میکرب مزمن در مغز جاهلان مغرور به نحوی ضعیف به حیات خود ادامه می‌دهد و با رفتن دانشمندان محقق دوباره جان خواهد گرفت.

ارسطو السماء والعالم نوشته است، علامه مجلسی (علیه‌الرحمه) هم سماء و عالم نوشته است!

قال فی‌الجزءالسادس والخمسون بحارالانوار (ص۲۰۲ چ بیروت): «تکمله. اعلم انه اجمعت الامامیه بل جمیع المسلمین الا من شذ منهم المتفلسفین الذین ادخلوا انفسهم بین المسلمین لتخریب اصولهم و تضییع عقاید هم علی وجود الملائکه و انهم اجسام لطیفه نورانیه اولی اجنحه مثنی و ثلاث و رباع و اکثر، قادرون علی التشکل بالاشکال المختلفه و انه تعالی یورد علیهم بقدرته مایشاء من الاشکال والصور علی حسب الحکم والمصالح و لهم حرکات صعوداً و هبوطاً کانوا یراهم الانبیاء‌ والاوصیاء و… و القول بتجردهم و تأویل الاخبار المتواتره و الایات المتظافره تعویلاً علی شبهات واهیه و استبعادات و همیه زیغ من سبیل الهدی و اتباع لاهل الجهل والعمی…» از حضرت ایشان می‌پرسیم که در کدام آیات متظافره و روایات متواتره،‌ تصریح شده است که ملائکه جسم نوری مادی هستند، مگر جسم مادی می‌تواند حامل وحی بوده و دارای هبوط و نزول و صعود باشد. تمثل و تنزل از خواص مجرد است، مگر هر امر غیر معقولی را به قدرت حق حواله دادن، مشکل را حل می‌کند؟ شما در قدرت حق نباید صحبت کنید، قدرت مطلقه حق حد یقف ندارد،‌ مصححِ تعلقِ قدرت، امکان است.

این قبیل از حرفها که ملائکه جسم نوری مادی و متشکل به اشکال مختلفه می‌باشند، در کلام معتزله و اشاعره، از جمله امام الحرمین فراوان دیده می‌شود.

اخبار متواتر در کجا پیدا می‌شود که ایشان به آن اخبار تمسک می‌نمایند و به مادن بودن ملائکه استدلال می‌کنند. صاحب حدائق نیز با همین ظواهر مسلمه کتاب و سنت، کرویت زمین را نفی می‌کند و قول به کرویت زمین را مخالف ظواهر و سنت می‌داند.

ما در مسأله ازلیت فیض در مقام نقل عبارات تهافت، از علامه مجلسی نیز مطالبی نقل می‌کنیم تا معلوم شود ایشان مطالب خود را در این باب از تهافت نقل می‌کند، نه از اهل بیت (علیهم‌السلام). اما اینکه فرمود قول به تجرد ملائکه با متظافرات از آیات و… مخالف است، و ملائکه همه پردارند و جناح الی ماشاءالله، آن پرها مانند: ‌«بل یداه مبسوطتان» است و در این شواهد از روایات زیاد دیده می‌شود و علامه مجلسی از این جهت انکار مجردات ملکوتی می‌کند و اصولاً از موجود مجرد تنفر دارد که مبادا تعدد قدما لازم آید و حدوث زمانی عالم را نتواند ثابت کند.

مرحوم مجلسی، روح را هم مجرد نمی‌داند و چون از مجرد تصویر صحیحی ندارد، روایات صریح در تجرد روح را ندیده می‌گیرد، در جائی شاک و به اصالت عدم تمسک و در مواردی صریحاً تجرد غیر خدا را انکار می‌کند.

ارباب معرفت،‌ حقیقت محمدیه یا ولایت علویه و مهدویه را، مقام مشیت فعلیه و نورالانوار می‌دانند و بر طبق دلائل عقلیه و شواهد نقلیه معنای اسم اعظم،‌ وارث ولایت محمدیه است. و این حقیقت نوری نفس رحمانی و وجود منبسط نام دارد و اول موجودی که در مقام غیب به حقیقت ولایت بیعت کرد،‌ عقل اول و روح اعظم است که در روایات از این سر مقنع بالسر پرده برداشته است، ولی درک آن در نهایت غموض است و مرحوم مجلسی چون لطافت این قبیل روایات را در نظر ندارد آن را از غوامض اخبار می‌داند. اینکه فرموده‌اند: حکما اجمعین خود را به شکل مسلمانها در آوردند که اسلام را خراب کنند.

یکی از این حکما میرداماد است که در علوم فلسفی استادی متمهر و از مجتهدان عصر خود و از بزرگترین حکمای مشائیه در اسلام است و آخوند ملا اسماعیل خواجوئی و ارباب تراجم عصر او گفته‌اند «سیدنا محمد باقربن میر شمس الدین الشهیر بالداماد قدس سره، من قبل امه الی الشیخ المحقق… انه لم یأو باللیالی الی فراشه للاستراحه مده اربعین سنه و لم یفت منه النافله مده تکلیفه» این مرد بزرگ در نبوغ ذاتی از عجایب است، قبل از رسیدن به سن بیست سالگی از فحول به شمار می‌رفته است.

یکی از اکابر حکمای اسلام بل که سلطان الفلاسفه، خواجه نصیرالدین طوسی است، خواجه از تمام اشکالات فخر رازی و صاحب تهافت شهرستانی بر ابن سینا جواب داده است و تلمیذ مخلص شیخ الرئیس می‌باشد. (دانشمندان مصری کلیه آثار او را چاپ و در مقدمه خود بر کتاب او نوشته‌اند: ابن سینا به حق فیلسوف الاسلام است). و اگر قول به عقول مجرده با متظافرات آیات مخالف باشد می‌بایست در شرح اشارات ذکر کند،‌ مگر آنکه معتقد باشد، خواجه هم متظاهر به اسلام بوده است! و (العیاذ بالله) مسلمان نبوده است!

من نمی‌توانم باور کنم شیخ اشراق خودش را متمایل به اسلام جلوه داده است، و باطناً در زمره کفار است در حالتی که در تلویحات یا یکی از آثار دیگر خود (که پروفسور کربن چند اثر نفیس او را بصورت مجموعه‌ای چاپ کرده است) می‌گوید: به تجربه برای من ثابت شد که هیچ عبادتی مانند صوم و صلاه و قرائت قرآن روح را جلا و صفا نمی‌دهد، بخصوص که صائم غروب آفتاب افطار نکند و تا سحر به روزه خود ادامه دهد و با معده خالی عبادت کند. (عبارت او را نقل خواهیم کرد).

ملا عبدالرزاق لاهیجی می‌نویسد: استادم ملاصدرا اغلب روزها روزه‌دار و شبها با خدا راز و نیاز داشت و عاشق زیارت کعبه و قبور ائمه (علیهم‌السلام) بود، حلاوت عبادت، او را در حالت ذکر و تسبیح و تقدیس دائم قرار داده بود.

ما مفصل بیان خواهیم کرد که کثیری از متمسکان به حدیث بوئی از توحید افعالی به مشام جانشان نرسیده است و تفویضی و معتزلی صرفند، ‌قائل به تنزیه صرف هستند،‌ یا معرفت به حق ندارند و یا نسبت به حق ادب را مراعات نمی‌کنند. چه آنکه حق با کلیه موجودات از طریق وجه خاص (قرب وریدی) و وجه عام (سلسله علل) معیت قیومیه دارد و فعل صادر از هر شئ در عین آنکه فعل آن شئ است فعل حق است و در مظاهر تفصیلی جهات کمالیه به حق و عبد و خالق و مخلوق هر دو مستند است و صریح روایات در مقام نفی اعتزال و تشبیه اشعریت مخالف گفته اوست.

مرحوم مجلسی در روایات وارد از عامه و خاصه راجع به وجود نوری ائمه (علیه السلام) از نور، نور حسی و مادی فهمیده‌اند.

نقل و ازاله وهم

قال (فی البحار الجزء الرابع و الخمسون، ک السماء و العالم ط ج ص ۲۳۳): «تفهیم و تتمیم نفعه عمیم. اعلم ان المقصود الاصلی من هذا الباب اعنی حدوث العالم لما کان من اعظم الاصول الاسلامیه و کان فی قدیم الزمان لاینسب القول بالقدم، الا الی الدهریه و الملاحده و الفلاسفه المنکرین لجمیع الادیان و لذا لم یورد الکلینی و بعض المحدثین لذلک باباً مفرداً فی کتبهم، بل اوردوا فی باب حدوث العالم أخبار اثبات الصانع اتکالاً علی ان بعد الاقرار بالحق جل و علا، لا مجال للقول بالقدم لاتفاق ارباب الملل علیه.»

اولاً باید دید که احدی از فلاسفه قائل به قدم ذاتی ماسوی الله شده است یا نه؟ قول به ازلیت فیض، ملازم با قدم ذاتی قلم اعلی و صور قضائیه و قدریه واقع در سلسله طولیه وجود نمی‌باشد و شرایع الهیه و ادله عقلیه وجود موجود قدیم ذاتی ما سوی‌الله را نفی می‌کند و حقایق وجودیه در سلسله طولیه نفس تقدم به حقند و حکم حدوث و تقوم به حق بر سراسر حقایق ممکنه حاکم است و وجوب و قدم ذاتی اختصاص به حق تعالی دارد و وجود امکانی صرف فقر و نفس حدوث، و وجودی ظلی و تبعی است. هر موجودی دارای حدوث ملازم با احتیاج به حق است، ولی حدوث اقسامی دارد که تابع اقسام موجودات است و منافاتی با قدم فیض ندارد. و ما بیان خواهیم کرد که موجودات ملکوتی که قدیم زمانی‌اند، معلول و مخلوقند ولی مخلوقی کاملتر. مجردات صرفه چون در زمان تحقق ندارند، ناچار حادث زمانی نیستند، و دلیلی که علامه مجلسی بر نفی قدم زمانی عقول و حقایق برزخیه ذکر

کرده است، ناشی از عدم تدرب ایشان در مباحث عقلیه است و دلیل عقلی بر نفی علل طولیه که قدیمی زمانی می‌باشند اقامه کرده است و بسیار ضعیف است. ما طی این مبحث دلیل او و ابوحامد را نقل می‌کنیم و سستی آن را آشکار می‌سازیم.

مسأله دیگر که به حقیقت آن باید رسید و بعد سخن گفت آن است که افعال مستند به حق به کلی از زمان انسلاخ دارد، لذا «کان الله و لم یکن معه شئ» اصلاً دلالت بر تقدم حق بر اشیاء‌ به حسب زمان ندارد و مثل «کان الله بکل شئ علیما» (سوره احزاب،‌ آیه ۴۰) دلالت دارد بر اینکه حق دائماً بر اشیاء عالم است، چه در ازل الازال و چه در ابد الاباد،‌ لذا از لفظ «اول ما خلق‌الله و…» مطلقا نمی‌توان حدوث زمانی فهمید، و هیچ دلیل نقلی نداریم که هر که قائل بحدوث زمانی کلیه عوالم نباشد کافر است و حدوث زمانی عالم را هم بیان می‌کنیم.

«اول ما خلق‌الله العقل»، یا «اول ما خلق‌الله نوری» یا «اول ما خلق‌الله روح نبینا، یا جابر» فقط تقدم به حسب رتبه وجود را افاده می نماید.

ما اسیران خاک و عالم، در قطعاتی از زمان قرار داریم، در زمان خاص متولد شده‌ایم و در زمان مخصوص می‌میریم و افاعیل ما دائماً در ازمنه متأخر از زمان دیگر تحقق می‌یابد، در نتیجه از وجود خالقی که محیط بر زمان و مکان است و نمی‌شود فعل او زمانی باشد، بی‌خبریم و نمی‌دانیم که صدور مجموعه عالم وجود از فیاض علی الاطلاق بر سبیل ابداع است.

طلبه ساده که مدتی تحصیل در ادبیات و سطوح نموده باشد بواسطه بساطت ذهن و یا شخص کودن که ذهن جوال ندارد، وقتی در چنین مباحثی نظر می‌افکند و تعبیرات غزالی یا مرحوم مجلسی را می‌شنود یا مطالعه می‌کند، یکسره در سنگلاخ گرفتار می‌شود و همه عرفا و حکما را زمره کفار می‌بیند که برای اغوای مردم دعوی اسلام کرده‌اند.

در اوائل طلبگی شیخی کاشی به من می‌گفت: فلاسفه و عرفا قائلند که این دست من خداست ! گفتم: خوش به حال دست تو.

ما نیز از این زمزمه‌ها شنیدیم و با احتیاط شرح تجرید علامه و منظومه و شوارق را خواندیم، در مطالب آنها کفری ندیدیم، فقط فهمیدیم که مخالفان آنها مرد میدان دقایق فلسفه نیستند.

مرحوم مجلسی معتقد است: حدوث واقعی، همان حدوث زمانی است و همه موجودات حادث زمانی‌اند، او کلیه ملائکه را اجسام نوری مادی می‌داند و از موجود مجرد تام‌الوجود واهمه دارد و قول به قدم فیض را باطل می داند و دلیل آن را هم ذکر می کند (که در جای خود نقل خواهد شد) و مطلقاً علاقه ندارد که بشنود جبرائیل و میکائیل و بالاخره حاملان عرش که واسطه فیض وجودند از ماده و مقدار تجرد دارند، ناچار عالم مثال را که محققان آن را ابداعی می‌دانند، او منکر است.

چون جمع کثیری از محدثان و محققان شیعه به تجرد روح معتقدند، ایشان اظهار تردید می‌کند و اعاده معدوم را نیز جایز می‌داند و ممتنعات را هم قدرت مطلقه حق به زعم او ممکن می‌سازد.

در شرح دعای اول صحیفه سجادیه می‌فرماید: «ان القول بوجود قدیم سوی‌الله مخالف لا جماع الامه» مگر اجماع بر حدوث را به بقال و عطار واگذار کرده‌اند. فقیه اصولی و محدث و متکلم محقق ملا اسماعیل خواجوئی در ذیل این قول می‌فرماید:

«والعجب من هذا الفاضل انه کیف اشتبه علیه الامر ولایدری ان العامه لایفهمون من الحادث والقدیم مارامه هذا الفاضل و امثاله، لان للحدوث انحاء من المعانی والمصادیق و معهذا یذهب الی نفی تجرد الارواح و فنائها بفناء الابدان مما تلقاه بالقبول جم قفیر من الفحول و جمع کثیر من ذوی الاحلام و العقول…» (کتاب ثمره الفؤاد در معاد جسمانی، جلد چهارم، منتخبات فلسفی)

بنابر نفی تجرد روح،‌امکان ندارد بتوان به معاد

معتقد شد، ولی فاضل مجلسی اصالت را به ماده و جسم می‌دهد، کلیه عوالم ملائکه را جسم نوری مادی می‌داند و اذعان ندارد که علم مطلقا از ماده تجرد دارد و حال آنکه حامل وحی نمی‌شود مجرد مثالی باشد، تا چه رسد به آنکه مادی باشد و توجه ندارد که جسم مادی نمی‌تواند از سنخ نور باشد، جز نور حسی و گوئی از جبرائیل و حامل وحی چیزی شبیه غلام پست و نامه‌رسان ترسیم می‌نماید که با بالهای خود از مکان قرب حق پرواز می‌کنند و ناچار فاصله بین حق و رسول اکرم را فاصله مکانی می‌داند.

نقل و تزییف

در معنای حدوث می‌فرماید: «والمستفاد من کلام الشیخ ان معنی الحدوث هوالمسبوقیه بالعدم اما بالذات لا بالزمان و هو الحدوث الذاتی، و اما بالزمان و هوالحدوث الزمانی». بعد از نقل عبارت مذکور، خود به دنبال عبارت شیخ جمله‌ای می‌چسباند که«و هوالمتبادر من لفظ الحدوث اذالمتبادر منه، انه لم یمکن موجوداً فوجد» و جمعی این عبارت ذیل را از شیخ پنداشته‌اند.

اولا استدلال به تبادر عرفی در اصول و عقاید بکلی بی‌اساس می‌باشد و از جمله خطابیات است که شأن خطبا و مذکران است و در ثانی عرف حدوث ذاتی و زمانی نمی‌فهمد و مطلقا در وادی تقسیم کنندگان موجود به قدم ذاتی خاص واجب و قدم زمانی مخصوص ملائکه واقع در ملکوت اعلی و ساکنان در ارض بیضاء و جبروت و حادث زمانی خاص بلده خراب‌آباد زمان و حرکت و ماده، قدم نمی‌نهد و از این حرفها فارغ است، و ای کاش همه فارغ بودند.

همین اشکال علامه مجلسی را غزالی به حکما وارد می‌کند که معلول چیزی است که مسبوق به عدم زمانی باشد و ما در مقام ازاله شبهه حجت‌الاسلام، جواب ایشان را می‌دهیم و خواهیم گفت که مسبوقیت به عدم مقوم حقیقت معلول است و نه متمم علیت خالق است و قول به انقطاع فیض از فیاض علی الاطلاق اگر قائل به لوازم قول خود متوجه باشد خواهد دانست که چه مفسده‌ای برگفته‌اش مترتب می‌شود.

تقدم ارواح بر ابدان بوجودی مناسب با عالم تجرید و تقدیس و تحقق انوار محمدیون یعنی اهل بیت (علیهم السلام) قبل از عالم ماده و دار قوا و استعدادات به وجود نوری، امری مسلم و غیر قابل انکار است و در باب فضائل عامه آن روایات را نقل کرده‌اند و «اول ما خلق الله العقل» و «… نوری» و «… روحی» و روایت «اول ما خلق الله القلم و قال له تعالی، اکتب، قال ما اکتب، قال: القدر ماکان و مایکون…، جفت الاقلام و طویت الصحف…» از طرق خاصه و عامه نقل گردیده و تلقی به قبول شده است، ولی مرحوم مجلسی از این روایات تجرد را استنباط نمیکند و در کلماتی نظیر این کلام که ملائکه جسم غیر مجردند پافشاری می‌کند و اعتقاد به عقول را از مختصات (به تعبیر او) متفلسفه می‌داند، که خود را به شکل مسلمانان در آورده‌اند، و گاهی که از روایت فهمیده می‌شود که خواص عقل برای ارواح ملکوتی ثابت می‌شود، می‌گوید: «این روایت از غوامض روایات است» و همین مطلب را در آیات بینات قرآنیه داله بر بقاء ارواح ملازم با تجرد، تکرار می‌کند و کلیه فلاسفه را در صف مقدم کفار قرار می‌دهد و در حقیقت بهانه‌ای برای کسانی که از تفکر فرار می‌کنند، تهیه فرموده است.

در اینجا روایتی را نقل می‌کنم که واقعاً معجزه به حساب می‌آید و مرحوم علامه مجلسی آن را نقل کرده و می‌گوید، این قبیل از اخبار از غوامض علم الحدیث است.

شیخ صدوقدر علل الشرایع نقل کرده است: «… عن علی عن النبی علیهما السلام، سئل مما خلق‌الله العقل، قال: خلقه ملکاله رؤس بعدد رؤس الخلایق، من خلق و من یخلق، الی یوم القیامه، و لکل رأس وجه، و لکل آدمی رأس من رؤس العقل، و اسم ذلک الانسان علی وجه ذلک الرأس مکتوب، و علی کل وجه ستر ملقی لایکشف ذلک الستر من ذلک الوجه حتی یولد هذا المولود و یبلغ حد الرجال او حد النساء فاذا بلغ، کشف ذلک الستر، فیقع فی قلب هذا الانسان نور، فیفهم الفریضه و السنه و الجید

والردی. الا، فمثل العقل فی القلب کمثل السراج فی‌البیت.»

باید عرض کنم: اگر کلیه حکما و عرفا، دست به دست یکدیگر بدهند، عاجزند از اینکه در وصف مخلوق اول و نحوه ارتباط او با اشیاء و صحف و اقلام وجودی و حقایق ملک و ملکوت و نحوه ارتباط آن با نفوس انسانیه این قسم موجز و مختصر و مفید و جامع‌الاطراف، سخن بگویند، چه آنکه آن حضرت به اعتبار باطن ولایت محیط بر قلم اعلا است و نحوه ارتباط آن با خلایق را به علم بسیط حضوری مشاهده فرموده است و از شهود خود اخبار فرموده است که «اول من بایعه، صلوات‌الله علیه، العقل الاول»این روایت پرده از چهره روایات عقل مذکور در کافی برداشته است، چه آنکه نبوت آن حق ثانی، ازلی و ابدی است و جمیع انبیا از مقام آن وجود بی‌همال و ولایت کلیه اهل‌بیت او اخذ فیض می‌نمایند و رئیس ارباب عرفان از علی به «اقرب الناس الی رسول‌الله امام العالم و سرالانبیاء و الاولیاء اجمعین» تعبیر کرده است و عقل، اول تعین حقیقت المحمدیه البیضاء والعلویه العلیاء است.

اما اینکه نبی ختمی مرتبت، (علیه و علی اولاده السلام) فرمود: عقل ملک روحانی است، اشاره به مقام تجرد آن حقیقت از ماده و مقدار فرموده است. و نفس ناطقه انسان نیز اگر به مقام تجرد تام عقلانی برسد از ماده و مقدار تجرد دارد، اگر چه مرتبه نازله نفس دارای تجرد برزخی و مقام نازلتر از آن مادی است و بر تجرد نفس حدود پانزده دلیل اقامه شده است، در حالی که ما در اثبات صانع پانزده دلیل و برهان نداریم، اگر چه فرموده‌اند: «الطرق الی الله بعدد انفاس الخلایق»، ولی مراد از طریق، طریق برهان نظری نمی‌باشد کما لایخفی علی العارف بهذا الکلام النوری.

بس که هست از همه کس از همه جا راه به تو بتو برگردد اگر راه روی برگردد

«اینما تولوا فثم وجه الله» (سوره بقره، آیه ۱۱۵).

نداری چشم معنابین که در طومار هر خاری حدیث حسن این گل، داستان در داستان بینی

روح اول و عقل کلی و نور محمدی، چون واسطه در ترقیم نقوش امکانیه و صور وجودیه است، بنحو اعلی و اتم واجد کمالات جمیع موجودات و مفتاح غیب و شهود است و اگر چه وحدت آن نسبت به احدیت ذاتیه حق وحدت عددى است ، ولى نسبت به حقایق ملکوت و ملک دارای وحدت اطلاقیه ظلیه است. قوله: «له رؤس بعدد رؤس الخلایق» اشاره به مقام جمعی و اطلاقی این حقیقت مقدسه و وجدان جمیع کمالات مادون را به نحو اعلی و اعم و تحقق خطوط شعاعیه نوریه (که از آن به جهات فاعلیه نیز تعبیر شده است) که بین این حقیقت اطلاقیه و حقایق ملکوت و ناسوت موجود است.

جهات فاعلیه نور محمدیدر همه اشیاء ظاهر است. چون آن حقیقت اصل جمیع کتب وجودیه است و از آن به قلم اعلی تعبیر کرده‌اند، مشتمل است بر همه رقوم وجودیه و همه حقایق بوجود (ذری) در آن حقیقت منطوی‌اند و اگر کسی مانند حضرت ختمی مرتبت محیط به سرّ قدَر باشد، جمیع رقوم امکانیه و کلمات وجودیه را بوجود قرآنی و جمعی در عقل و به اعتباری در وجود خود مشاهده می‌کند که: «نحن السابقون الآخرون» و این مقام، به اعتبار تجلی همه موجودات (بدون تجافی از مقام غیبی خود) سریان دارد، چه آنکه سرّ ولایت مانند سرّ توحید در همه اشیاء بحکم «و هو معکم اینما کنتم» (سوره حدید، آیه۴) سریان دارد و «در هیچ سری نیست که سرّی از خدا نیست» ولی سریانی مجهول الکنه «فطره الله التی فطرالناس علیها» (سوره روم، آیه۳۰) بنابراین رقوم تکوینی بعد از قبول وجود به مشیت الهیه،‌ آن رأس که بوجود قرآنی و جمعی در عقل وجود داشت، بوجود تفصیلی و فرقی با هر شئ منطبق می‌شود که شاید«کتاب احکمت آیاته ثم فصلت» (سوره هود آیه ۱) اشارت به آن دارد.

بهمین جهت فرمود: «و لکل وجه رأس» که بعد از ظهور خارجی از مقام تعین علمی به تعین خارجی متعین می‌شود و این عقل که«رحمه للعالمین» از القاب شامخه اوست در عالم ماده با انسان ارتباط خاص دارد. چون انسان بعد از ظهور در عالم ماده، استعداد بلوغ به مقام عقلانی را

دارد، آن رأس یا رئوس موجود در عقل، مستور و پنهان است و این سرّ در انسان مکشوف نمی‌شود، مگر آنکه در حیطه تربیت شرع قرار گیرد و به مقام بلوغ عقلی برسد و راه را بشناسد و بین خیر و شر فرق بگذارد، بعد از بلوغ به این مقام آن سرّ و راز هستی او مکشوف شود و شعاع نوری عقلی بین این عقل جزئی و عقل کلی محمدی ظاهر گردد و به مدد اتصال به آن عقل، به مقام کمال برسد و هرچه وجود او کاملتر شود و به آداب شرع مبین مقیدتر گردد، آن خط شعاعی قوی‌تر گردد و توسط آن نور هدایت شود. نسبت آن عقل به عقول جزئیه بشریه، مانند چراغ مبدأ انوار وارد بر نفوس بالغ به مقام عقل و نوریت جزئی است و آن عقل کلی به منزله دایره محیطی است به دوائر نفوس جزئیه بشریه.

نفوس ولویه (علیهم‌السلام) بواسطه تمامیت استعداد ذاتی، برق‌آسا، قبل از نیل به مقام بلوغ ظاهری به آن عقل کل که اصل آنهاست متصل می‌شود و پا بر فرق عقل نهاده به مقام مشیت فعلیه نائل می‌گردد و در مقام قبول تجلیات اسمائیه و تحقق به مقام جمعیت اسماء ظاهره و باطنه به مقام تجلی ذاتی نائل آیند که «اوادنی» کنایه از آن می‌باشد.

لذا این حقیقت کلی ولایت که مشتمل است بر ملک و ملکوت و محیط است بر جمیع حقایق «من الدرّه الی الذّره» همان ولایت تکوینی است که برآن ولایت تشریعی مترتب می‌شود و بین این دو قسم ولایت ملازمه تامه وجود دارد، وگرنه، «گر انگشت سلیمانی نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینی»

ما در شرح حدیث مشهور: «اعرفوا الله بالله والرسول بالرساله و اولی الأمر بالمعروف والعدل والاحسان» این اصل مهم را بیان کرده‌ایم و با شواهد عقلی و نقلی اثبات کردیم که بالغ به مقام تام معروف و نائل به درجات عالیه عدالت و متحقق به مقام و مرتبه اعلای درجات احسانیه، اقرب اشیا به حق است و خلافت و امامت او بلاواسطه است که «ان‌لله خلیفه.. یملأالارض قسطاً و عدلاً…» بهمین ملاحظه اولوالامر در لسان قرآن و حدیث، جز امام مفترض الطاعه صاحب ولایت کلیه نمی‌باشد. و عقل از اطاعت غیر معصوم ممکن‌الخطا، بدون درنگ سرپیچی می‌کند و بدون چون و چرا تسلیم نمی‌شود.

احمدالراوی از دانشمندان سنت و جماعت عراق (شاید در قید حیات باشد اگر مرده است خدایش بیامرزد)، بمن گفت: شما شیعیان با تطبیق اولواالامر به امام معصوم، یکسره خودتان را از شرّ حکام مستبد خلاص کردید و از ملامت خلق در امان ماندید. گفتم امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) شروطی برای شناخت اولواالامر، ذکر کرده است که هر که آن شرائط را واجد باشد مقامی در حدّ نبوت و رسالت کلیه دارد.

مراد از معروف افعالی است که موجب قرب تام به حق شود و قرب در صاحبان ولایت کلیه و اولی‌الامر اعلی مرتبه قرب است که از عدل و احسان تام حاصل می‌شود و مرتبه اعلای احسان، عبادت حق است، بدون «کأنّ» قال (علیه‌السلام): «لم اعبد رباً لم أره» و «رأیت ربی بعین قلبی» فوق این مرتبه را با قلم نتوان بیان کرد و گوشها تاب شنیدن آن را ندارند.

اینکه در حدیث وارد شده است«الاحسان ان تعبد ربک کأنک تراه» مراد، اوسط مرتبه احسان است.

وهم و تنبیه

قال الفاضل الربانی محمد باقر بن محمد تقی المجلسی «نورالله مرقدهما» فی شرحه علی الصحیفه الکامله المقلبه بزبور آل‌البیت(علیهم‌السلام):«ان اولیته و آخریته، تعالی، فسرتا بوجوه:

الاول ان یکون المراد الاسبقیه بحسب الزمان و هذا یتم اذا کان الزمان امراً موهوماً کما ذهب الیه المتکلمون (المتکلفون) او بحسب الزمان التقدیری کما ذکره الطبرسی ای لو فرضنا و قدرنا قبل حدوث الزمان زماناً آخر، کان الواجب، تعالی، اسبق و اقدم، اذلو قیل بزمان موجود قدیم، یلزم اثبات قدیم سوی الواجب و هو خلاف ما ذهب الیه الملیون من المسلمین و غیر هم و الاخبار المتواتره من العامه والخاصه، بل هو من ضروریات الدین و جاحده کافر. والمراد بالاخریه انه الموجود بعدالاشیاء باحدالمعنین و هذا یدل علی انه تعالی یفنی الاشیاء جمیعاً ثم یوجدها کمایدل علیه صریح کلام امیرالمؤمنین،‌ علیه السلام،‌ فلاعبره بما یقال من امتناع اعاده المعدوم فان دلائلهم ضعیفه لاتعارض بها النصوص الجلیله الواضحه.»

آیا می‌توان آیات قرآنیه را که صریح در تجرد و بقاء نفس می‌باشند و آنهمه روایات را که در تحقق نفوس قبل از ابدان ذکر شده است، به بهانه «ما انزل الله بها من سلطان» این قسم به دست فراموشی سپرد!

باید توجه داشت که حق تعالی عز شأنه از همان جهت که اول است، آخر است «و هو الاول والاخر» هو اشاره به ذات مبدأ وجود است و چون حق تعالی مطلقا ترکیب ندارد، از همان جهت که اول است، آخر است و در عین آخریت اول است و در عین ظهور مخفی و باطن است، و در عین بطون ظاهر است. از همان جهت که سمیع است، بصیر است و آیه کریمه «هوالاول والاخر والظاهر والباطن و هو بکل شئ علیم»(سوره حدید، آیه۳)منحصر می‌کند اولیت و آخریت را به خود. اگر کسی (العیاذ بالله) تفوّه کند که عالم مسبوق به زمان موهوم منتزع از امتداد وجود باری است، لازمه این کلام آن است که عالم فقط در وهم حادث بوده و در خارج قدیم باشد و بنا بر زمان تقدیر کار خرابتر می‌شود و لازمه آن حدوث تقدیری و فرضی عالم است.

«از خیالی صلحشان و جنگشان وز خیالی نامشان و ننگشان»

بهتر است در این غوامض آدم به آنچه صاحب شریعت معتقد است، به نحو اجمال به ایمان اجمالی اکتفا کند. علامه مجلسی، اولیت حق را، اولیت زمانی گرفته، غافل از آنکه خداوند در قطعه زمان قرار ندارد، چون جهت اولیت و آخریت در حق واحد است درست حق را در عالم زمان قرار داده. آن کیست که از بقاء وجود حق زمان به حسب وهم انتزاع کند، در حالتی که حق مطلقاً وجود ذهنی ندارد «و احتجب عن العقول کما احتجب عن الابصار» غیب ذات نه قابل اشاره عقلیه و نه مشهود اولیاء است.

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست آنقدر هست که بانگ جرسی می آید

حق تعالی موجود است، قبل از اشیاء و بعد از اشیاء و با اشیاء: «و الا الی الله تصیرالامور» (شوری/۵۳) و «ان الی ربک الرجعی» (علق/۸) و «الی ربک المنتهی» (نجم/۴۲) و انالله (پس اول است) و انا الیه راجعون (پس آخر است) والی مابدئنا یؤل الامور.

حق مرتب در قرآن می‌فرماید، مئال اشیا به سوی اوست و از همان جهت که مبدأ وجود است، از همان جهت غایه الغایات و نهایه النهایات است. طلوع وجود به حقیقت محمدیه و رجوع آن به اصل خود به آن حقیقت وابسته است.

اما اینکه گفته‌اند: خدا اشیا را فانی و معدوم صرف می‌کند، از اغلاط و اوهام است، چون آن مرحوم با مجرد مخالفت دارد، یکسره تمام عالم را مادی دانسته و ملائکه را به تبع اشاعره و معتزله صاحب بال، یکی دو تا، سه تا، تا چند هزار تا، می داند، آیات راجع به آخرت و قیامت و نیز مأثورات وارثان علوم و مقامات و احوالات حضرت ختمی مرتبت را که در آنها لفظ فنا ذکر شد ه است، حمل بر انعدام صریح حقایق امکانیه کرده است و حال آنکه در آیه و روایات، کمل استثنا شده‌اند. «فصعق من فی… الا من شاءالله» (سوره زمر، آیه۶۸).

بعد از خراب شدن زمین، محل سکونت ما، فیض وجود از مجموعه عوالم مادی قطع نمی‌شود، کما صرح به الامام (علیه‌السلام).

در قرآن آیاتی مذکور است که دلالت بر فناء اشیاء در هنگام تجلی حق به اسم مالک و وارث و قهار والواحد والاحد و دیگر اسماء حاکم بر مظاهر امکانی در آخرت می‌نمایند. باید به این نکته توجه کرد که رابط بین حق و مظاهر امکانی، اسماء الهیه‌اند و قرآن مجید و روایات ولویه بخصوص ادعیه مبارکه، مملو است از دعا به اسماء مناسب با دعا، و نیز در قرآن همه جا رابط بین حق و خلق

اسماء الهیه است و اگر کسی به این اصل توجه نداشته باشد، قرآن را مرور کرده، نه قرائت با تفکر، و ادعیه را از باب لقلقه لسان خوانده است. و از ائمه (علیهم‌السلام) زیاد نقل شده است: «نحن اسماء الله».

برخی از اسماء عام الحکم والاثرند بر جمیع مظاهر غیبی و ملکوتی و ناسوتی و ملکی و نیز بر مظاهر اخروی حاکمند، مثل اسماء نور، رحمن، رحیم، و اسم رب، برخی از اسماء حاکم بر مظاهر آخرتند هنگام قیام قیامت و بعد از قیام یوم‌الدین مثل اسماء معید، وارث، واحد و باقی. اهل ظاهر از اشاعره و معتزله و جمعی از اهل حدیث از آیاتی نظیر: «و نفخ فی‌الصور فصعق من فی‌السموات و من فی‌الارض الامن‌شاءالله» (سوره زمر، آیه ۶۸) تبدیل وجود اشیاء به عدم را فهمیده‌اند، وجود نقیض عدم، قبول عدم نمی‌کند و حق چه عداوت با اشیاء دارد که همه را معدوم کند، کلمه صعق را اهل معرفت تعبیر به فنا می‌کنند، چون جهت خلقیت محکوم احکام اسماء مبدا صعق و فنا می‌شود. مانند آیه کریمه فلما تجلی ربه للجبل جعله دکاً وخر موسی صعقاً (سوره اعراف، آیه۱۴۳) این حالت برای ائمه(ع) در این عالم زیاد اتفاق افتاده و داستان مولای متقیان(ع) و بی‌هوشی او و صعق ذاتی او در لیالی، کالشمس فی رابعه النهار است.

صاحب ولایت کلیه محمدیه چون امر«موتوا قبل ان تموتوا» را امتثال فرمودند، مقام مبارکشان بالاتر از نفح صور، و صعق است. اینکه در ذیل آیه فرمود «الامن شاءالله» مصداق مورد استثنا، کسانی هستند که قیامت آنها قبل از قیامت قائم شده است.

وهم الذین سبقت لهم القیامه الکبری، آنها که جان حقیر فدای نام آنها باد، به صعق و فنای افعالی و اسمائی و ذاتی و به مقام بقاء بعد از فنا و صحو بعد از محو و تمکین بعد از تلوین به مقام فناء عن الفنائین، تشرف حاصل کرده‌اند، به لقاءالله که اختصاص به سکنه جنت ذات دارد نائل آمده‌اند و به جنب اسماء و صفات که بعد از جنب ذات مقام اعلای جنت است، و به جنت افعال نیز که مرتبه نازله جنان است نائل آمده‌اند، ولی وجهه همت آنها که ارباب همم عالیه‌اند، جنت ذات است و مشاهده جمال محبوب ازلی «ان‌لله جنه لیس فیها حور ولاقصور یتجلی ربنا فیها مبسماً».

ولی مرحوم مجلسی جنت را منحصر به جنت افعال و آنهم جنب اجسام می‌داند و صریحاً می‌گوید مئال آنها (ائمه) دیدار حور و قصور و غلمان و انهار عسل و شیر و خرما و… است و چون به محمدیون علاقه خاص دارد، جان کلام او آن است که، حور و غلمان آنان خوشگل‌تر و قصور آنان مرتفع‌تر است و این صریح کلام ایشان است و ما آن را نقل خواهیم کرد.

چون مولای متقیان در همین عالم، قیامت خود را در وجود خود برپا نمود، فرمود «لو کشف الغطاء ما ازددت یقیناً» پیغمبر ما (علیه و آله ‌السلام) نیز فرمود: «الان قیامتی قائم» لذا از امیر ارباب عرفان تعبیر به «نبأ عظیم» که قیامت است کرده‌اند «هوالنبأ العظیم و فلک نوح».

مرد حق آن است که در همین نشأت قیامتش قائم شود که «رو قیامت شود، قیامت را ببین».

زاده ثانیست احمد در جهان

صد قیامت خود از او گشته عیان

بهر آن گفت آن رسول خوش پیام

رمز موتوا قبل موت یا کرام

ما را ز جام باده گلگون خراب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

هر که امروز معاینه رخ دوست ندید

طفل راهیست کو منتظر فردا شد

اما مسئله قدم و حدوث و قدم فیض و بطلان تعدد قدما از این قرار است: وجوب ذاتی و قدم ذاتی اختصاص به حق دارد و اهل معرفت گویند انسان کامل محمدی و وارثان او (علیهم‌السلام) از کلیه اسما و صفات حق که فروع آن اسما، در هزار اسم یا بیشتر ذکر گردیده، بهره دارند، ولی بنحو مظهریت، غیر از قدم ذاتی وجوب ذاتی که از مختصات حق تعالی می‌باشد و مظهر نمی‌پذیرد، و حق به اعتبار

اتصاف به الوهیت و واحدیت به اسم اعظم«الله» مظهر واحدی طلب نماید که منشأ ظهور کلیه اسما و صفات باشد، و آن مظهر واحد، حقیقت محمدیه است به فتح‌الله و به یختم علیه صلوات الله. آنچه عرض می‌شود فهم آن بسیار مشکل است.

امهات اسماء و صفات را اشاعره زائد بر ذات می‌دانند و آنها را ازلی ذاتی دانسته‌اند، این قول با نفی کمالات از ذات ملازم است و در مباحث گذشته ما در مقام اشکال بر ابوحامد غزالی مفاسد این قول را بیان کردیم. اما ازلیت غیری خاص ملائکه سکنه عالم جبروت، منافی قدم ذاتی حق نمی‌باشد و ما بطور مبسوط گفتیم که قدم و ازلیت فیض امری مسلم و واقع است و شبهات ابوحامد غزالی و علامه مجلسی، بی‌اساس می‌باشد و ما در ضمن نقل دلیل آنها اثبات می‌کنیم که ملائکه ساکنان عالم جبروت، بالاتر از زمان قرار دارند، و حادث ذاتی‌اند و نحوه وجودشان، وجود فقری و امکانی و ربطی است، و وسایط فیض حقند و در مقاله گذشته به آیه شریفه «… بل یداه مبسوطتان» استدلال نمودیم.

اما اسم اول و آخر و ظاهر و باطن دارای مظهر تامند، مشیت فعلیه و حقیقت محمدیه و علویه و مهدویه و باقریه و… مبدأ فتح باب خیرات و برکات است و از این جهت مظهر اسم اول است و چون به آن حقیقت قوس صعود، ختم می‌شود، مظهر اسم آخر است و باو ورثه بل که در او، و وراث مقام او سر اولیت و آخریت ظاهر می‌شود و ما از مقام ولایت کلیه به انسان حادث ازلی تعبیر می‌نمائیم، که «بکم بدأ الله و بکم یختم».

احادیث زیاد از عامه و خاصه در خلقت ائمه بوجودی نوری قبل از زمان و مکان نقل شده است. اما آیات ناظر به قیامت و ظهور حق به اسم مالک مطلق و وارث و معید و منفی، از این قرار است :

«و نفخ فی‌الصور فصعق من فی‌السموات و من فی‌الارض الامن شاءالله» (زمر، آیه ۶۸) «ولله میراث السموات والارض» (آل عمران ۱۸۰ و حدید ۱۰) «کل شئ هالک الاوجهه» (سوره قصص آیه ۸۸)،

«کل من علیها فان» (سوره الرحمن آیه ۲۶) و… این قسم باید توجیه شود (تا لازم نیاید انعدام صریح وجود نفس مجرده نبویه و ولویه و ملائکه جمالیه و جلالیه چه مجردات مطلقاً قبول عدم نمی‌کنند): بزوال التعینات الخلقیه و غلبه وجه‌العبودیه فی‌الربوبیه، از ناحیه تجلی حق به اسم قهار و صعق و طمس و محق تعینات امکانیه و ظهور دولت اسماء جلالیه و تجلیات ذاتیه حق در مراتب وحدت و هوالواحد الفرد الصمد والغنی والعزیز «لمن الملک الیوم؟ لله الواحد القهار» (سوره غافر، آیه ۱۶) و روز ظهور حکم مرتبه احدیت ذاتیه در مظاهر خلقیه و از ناحیه تجلی اسماء ذاتیه «ان الله یمیت جمیع الموجودات حتی العزرائیل» چون در پرده اسماء جلالیه اسماء جمالیه مستور است، آن اسماء مبارکه موجودات را از حالت صعق و فنا، به بقا برمی‌گرداند، جهت فصل و قضا و محاسبه اعمال و نیل اشیاء به ثمرات اعمال خود «برسد زمان وصلش، بکند خدا، خدائی». موسی (علیه‌السلام) از ناحیه تجلی حق به اسماء جلالیه در حالت صعق قرار گرفت، و اگر ظهور اسماء جمالیه نبود، موسی تا ابد از حال صعق خلاص نمی‌شد، ولی موسی در اثر صعق معدوم صرف نشد و بعد از صحو سراغ تبلیغ دین خود رفت.

اولیاء محمدیون (علیهم‌السلام) اعیان عالم را به چشم قلب متبدل، و تعینات را متزائل و جهات خلقی را مستور و مخفی در سطوات انوار جمال و جلال حق مشاهده می‌کنند، کاختفاء الکواکب عند طلوع‌الشمس و سرّ «کل شئ فان»را شهود می‌کنند و قیامت‌ها بوجود آنان قائم است و ظهور مهدی موعود از اشراط ساعت و از القاب او صاحب‌العصر است. (ارواحنا فداه) .

ما وقت مجله را با تطویل کلام نمی‌گیریم و اشاره کردیم که احکام اسم اول و آخر را آن قسم که علامه مجلسی تقریر کرده است، با صریح آیات مخالف است، و فناء و صعق حاصل از تجلیات حق به اسماء مناسب با آخرت که یوم ظهور دولت این اسماء است، غیر از انعدام صریح

ممکنات است و اعاده معدوم هم بطلانش به اندازه‌ای واضح است که فخر رازی مشکک در بدیهیات، بطلان آن را بدیهی می‌داند (برای تفصیل بحث رجوع شود به کتب کلامیه و فلسفیه، مانند: شرح تجرید از علامه و شرح مفصل از ملاعبدالرزاق لاهیجی و شفا و اسفار).

نقل و تأیید

از شرحی که علامه مجلسی بر دعای اول صحیفه نوریه سجادیه نوشته است، عباراتی نقل کردیم که ملاحظه شد. فقیه و اصولی محقق آخوند ملا اسماعیل خواجوئی، استاد فقیه نامدار ملا مهدی نراقی و میرزا ابوالقاسم مدرس خاتون آبادی و قبله الاصفیاء و قدوه الفقهاء آقا محمد بیدآبادی و جمعی دیگر از محققان، بر این شرح تعلیقه نوشته است که در رساله «ثمره ‌الفؤاد فی‌المعاد» آن را آورده است.

مقدمهً ذکر می‌شود که بعد از سقوط امپراطوری عظیم ا
منبع : http://ashtiyani.rozblog.com

درباره نویسنده

90مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

تمام حقوق این سایت برای پایگاه استاد سید جلال الدین آشتیانی. محفوظ است. باز طراحی و گرافیک : توسط علی رستمیانی