چهره ‏های ماندگار استاد سید جلال الدین آشتیانی‏ عارف و اصل زمانه ما

حسن لاهوتی

 یادداشت سردبیر:سردبیر سخنرانی دوست دیرین فرزانه،حسن لاهوتی را در باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران،به مناسبت مراسم‏ تجلیل از مقام علمی استاد سید جلال الدین آشتیانی در سه‏ شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۳ به گوش جان شنید و با عنایت به ارتباط چهل ساله‏ یی‏ که آقای لاهوتی با استاد آشتیانی دارند،از ایشان درخواست کرد آن سخنرانی را که از دل برخاسته و بر دل‏ها نشسته بود،مکتوب‏ کنند.با تشکر از ایشان که به وعده‏ی خود وفا کردند،این نوشته‏ ی خواندنی را ضمن عرض احترام به حضرت استاد آشتیانی در آستانه‏ ی هشتادمین سال عمر پربرکت ایشان به شما خوانندگان ارمغان می‏کنیم.

پیش از هر چیز،باید عرض کنم که‏ سخن گفتن درباره‏ی علامه ‏ی فرزانه حضرت‏ استاد سید جلال الدین آشتیانی مجالی بسیار طولانی‏ تر از نیم ‏ساعت و یک ساعت‏ می‏ طلبد.از هر نظر که در او بنگریم،به‏ فضایل و کمالاتی می‏رسیم که هریک را باید در مقالتی جداگانه آورد.به قول مولانا که در وصف ایاز(دفتر پنجم مثنوی) می‏فرماید:

یک دهان خواهم به پهنای فلک‏ تا بگویم وصف آن رشک ملک‏ ور دهان یابم چنین و صد چنین‏ تنگ آید در فغان این‏چنین

سخن گفتن درباره‏ ی مردان بزرگی چون‏ سید جلال الدین آشتیانی کار ساده‏یی نیست. بنده مترجمم و بیش‏تر آثار مربوط به مولانا جلال الدین بلخی را به فارسی ترجمه‏ می‏کنم و طبعا در زمینه‏ ی تفکرات فلسفی و عرفانی حضرت سید علامه سید جلال الدین‏ آشتیانی سخن گفتن من بی‏جاست.با کمال‏ تأسف هنوز آرا و نظرات فلسفی و عرفانی‏ ایشان را مراکز پژوهشی در دست بررسی و تحقیق نگرفته‏اند و امیدوارم جناب آقای‏ دکتر بهزادی(مؤسسه‏ ی توسعه‏ ی دانش و پژوهش ایران)و جناب آقای ایرانی(نشر میراث مکتوب)از تصمیمی که گرفته‏اند منصرف نشوند و همایش نقد و بررسی‏ اندیشه‏ های فلسفی و عرفانی استاد آشتیانی‏ را برگزار کنند.منظورم آن است که‏ نمی‏خواهم از دیدگاه فلسفه و عرفان‏ درباره‏ ی این استاد بی‏ همتا که تا به حال‏ به نام فیلسوف،شارح مکتب ابن عربی و ملا صدرا معرفی شده است،سخن بگویم، بلکه به سابقه‏ی ارادت چهل‏ساله‏یی که از سال ۱۳۴۴ شروع شد و سعادت همجواری‏ شبانه‏ روزی با ایشان را نصیب حقیر ساخت، می‏خواهم در این جمع گوشه‏ یی از مکارم و صفات اخلاقی ایشان را باز گویم،آن هم‏ بسیار کوتاه،تنها به قدری که به قول مولانا شیشه‏ی دل از نازکی نشکند:

این‏قدر گر هم نگویم ای سند شیشه‏ ی دل از ضعیفی بشکند

ایشان متولد ۱۳۰۴ هستند و در آشتیان‏ به دنیا آمده ‏اند و ظاهرا در سال ۱۳۲۳ در اوایل نوجوانی در اواسط دهه‏ ی دوم زندگی‏ خود،آشتیان را ترک گفتند و به سوی بخت‏ بلند خود راهی قم شدند و پس از چند سال‏ تحصیل در قم به نجف مشرّف شدند و بعد به قم برگشتند و به تهران آمدند و به قزوین‏ رفتند و تا سال ۱۳۳۸-یعنی اگر از پنج‏ سالگی،آغاز مکتب رفتن حساب کنیم،حدود ۲۹ سال از عمر خود را صرف درس خواندن‏ کردند و نزد بسیاری از دانشمندان بزرگ آن‏ زمان به تحصیل علم پرداختند که خود نام‏ استادان‏شان را به قلم و خط بسیار زیبای‏ خود در کیهان فرهنگی(سال دوم،شماره‏ی‏ ششم)به تفصیل بیان فرموده‏اند و همین‏ مرقومه‏ ی ایشان در نشریه‏ ی دانشکده‏ ی‏ الهیات دانشگاه فردوسی مشهد(شماره‏ی‏ ۴۱ و ۴۲)که ویژه‏نامه‏ ی نکوداشت استاد است،نیز به چاپ رسیده است.

کار دانشگاهی استاد آشتیانی در واقع از سال ۱۳۳۸ شروع شد که ایشان با رتبه‏ی‏ دانشیاری به استخدام دانشگاه فردوسی‏ مشهد درآمدند؛و از سال ۱۳۴۵،یعنی هفت‏ سال بعد هم،مقام استادی یافتند.چون‏ مجلس بیش‏تر از جوانان و دانشجویان‏ تشکیل شده است،می‏خواهم اکنون به این‏ نکته اشاره کنم که استاد آشتیانی،از روزی‏ که پا به مکتب گذاشت تا روزی که به‏ تدریس در دانشگاه پرداخت،هرگز در این‏ فکر نبود که کسب دانش را وسیله‏ی کسب‏ معاش سازد.اگر می‏بینیم که ایشان پس از اتمام تحصیلات مرسوم به تدریس می‏پردازد و خوب طبعا درآمد مختصری هم از راه‏ تدریس پیدا می‏کند،معنی‏اش این نیست که‏ ایشان از روز اول تصمیم گرفت به قصد کسب درآمد درس بخواند،خداوند هوش و استعدادی به حضرت استاد آشتیانی عطا فرموده بود که اگر در پی کسب پول و ثروت بر می‏خاست-حالا از راه علم یا از راه‏های دیگر مثل کسب و کار-بی‏تردید نیازی به این حقوق‏های ماهیانه نداشت و بی‏شک در آن کار نیز توفیق بسیار می‏یافت. می‏خواهم امشب به این دو نکته،یعنی‏ انتخاب رشته‏ی تحصیلی و انتخاب شغل و کسب ممر معاش که امروزه در افکار نوجوانان و دانشجویان ما به هم پیوسته و از یک دیگر تکفیک ‏ناپذیرند،از منظر و از نگاه‏ استاد آشتیانی اشاره کنم و حرف‏های دیگر را در باب مناقب و کرامت‏های والای‏ انسانی ایشان برای بعد بگذارم.

اول انتخاب رشته‏ ی تحصیلی بود. ایشان در آشتیان به مکتب رفت و بعد دروس ابتدایی را در دبستان خاقانی آشتیان‏ خواند و پس از آن راهی حوزه‏ی علمیه‏ی‏ آن‏جا شد و نبوغ خود را در همین سال بر همه‏ی آموزگاران خود نمایان ساخت و از اشارات ایشان راه آینده‏ی خود را بدون‏ کم‏ترین تردید انتخاب کرد و بدون‏ تزلزل خاطر رشته‏ی علوم دینی و از آن میان‏ نیز فلسفه و عرفان اسلامی را برگزید،زیرا هم از حافظه‏ی قوی و قدرت استدلال که‏ لازمه‏ی فلسفه است و هم از قریحه‏ی‏ خوش و ذوق لطیف برای عرفان نصیب وافر داشتند.خوب برای تحصیل در مبانی فلسفی‏ و عرفانی،ابتدا باید اصول عقاید می‏خواند و مبانی اعتقادی را محکم می‏کرد.به همه‏ی‏ شاگردان‏شان همین را توصیه می‏فرمودند و دو دلیل هم دارد:یکی این‏که در وادی‏های‏ تحیّرآور فلسفی و عرفانی گمراه و سرگشته‏ نشوند و دیگر برای این‏که به قول مولانا شریعت شمع راه است.مولانا جلال الدین در دیباچه‏ی دفتر پنجم مثنوی می‏فرماید:

«شریعت همچو شمع است،ره‏ می‏نماید؛و بی‏آن‏که شمع به دست آوری،راه‏ رفته نشود؛و چون در ره آمدی،آن رفتن تو طریقت است؛و چون رسیدی به مقصود،این‏ حقیقت است.»

استاد آشتیانی علم شریعت را بیاموخت‏ و آن را شمع راه کرد،در طریقت آمد و به‏ مقصود رسید.طریقت او آن بود که اولا درس بخواند،از روی عشق و همان‏گونه که‏ گفتم نه به قصد کسب مقام و درآمد. نزدیک سی سال،از پنج‏سالگی تا سی و چهارسالگی که به استخدام دانشگاه‏ فردوسی مشهد درآمد،به تحصیل اشتغال‏ داشت.ادامه‏ی راه او آن بود که به تربیت‏ شاگردان،تألیف کتاب،تصحیح و انتشار آثار دانشمندان قدیم و توضیح و شرح و نقد آرای آنان بپردازد و همین کار را هم کرد. بنابراین،می‏بینیم که شغل خود را با کمال‏ آگاهی از هدف-یعنی با آشنایی کامل به‏ حقیقتی که می‏خواهد به آن برسد-انتخاب‏ می‏کند.به همین دلیل است که شغل خود را به رفت‏وآمدهای رسمی و اداری از خانه‏ به محل کار و بالعکس محدود نساخت و به‏ همین سبب آزار فراوان دید.

شغل او تنها به تدریس در دانشگاه و حوزه خلاصه نمی‏شد.شغل او روزی هفت‏ ساعت و هشت ساعت نبود.ساعت اداری و غیر اداری نمی‏شناخت.تعطیل و غیر تعطیل‏ نداشت.فکر و ذکر آشتیانی،بنابراین،همه‏ آن بود که به قول حافظ«گل شد یارش»، یعنی که به حقیقت برسد.

این‏که می‏گویند باید به خدا رسید یعنی‏ چه؟خدا کجاست که انسان بتواند به او برسد؟مسلما در کره‏ی مریخ نیست.رفتن‏ به کره‏ی مریخ لازم است،امّا نه به دنبال‏ خدایی که خودش می‏فرماید:«از رگ گردن‏ به شما نزدیک‏ترم.»اجازه بفرمایید از زبان‏ حکیم صفای اصفهانی بگویم:

خدا در دل سودازدگان است‏ مجویید زمین را و مپویید سما را

پس باید دلی پرسودا داشت و آشتیانی‏ دلی داشت پرسودای علم و معرفت و هدایت.دلش و راهش یکی بود.تبلیغ مبانی‏ فکری و عقلی و معرفتی اسلام را مقصود خود ساخت و مطلوب را در اعتلای اندیشه و قدرت اندیشه‏ورزی انسان‏ها می‏دید.این‏ همه آثاری که از ایشان به چاپ رسیده است‏ و فهرست آن‏ها را می‏توان در کتاب خود جاویدان(۱۳۷۷،به قلم آقای علی اصغر حقدار)دید،گویای جدّ و جهدی‏ست که در این کار از خود نشان داد.یعنی که برای‏ رسیدن به حقیقت عمری را به ریاضت‏ گذرانید.شوخی نیست چهل سال تلاش‏ همه‏روزی و همه‏شبی.نتیجه آن شد که‏ دین خود را نسبت به دین خود و خدایی که‏ به آن اعتقاد داشت،گزارد.نیز،دین خود را نسبت به خلق خدا،آن‏گونه که خود تشخیص داد،گزارد.شاگردان بسیار تربیت‏ کرد و این همه کلمه برای تعالی فکر و روح‏ خوانندگان خود بر کاغذ آورد.دین خود را نسبت به وطن بزرگ خود نیز گزارد.انتشار اندیشه‏های متفکران از فلاسفه و عارفان‏ بلنداندیشه‏ی ایران در سراسر دنیا و همه‏ی‏ مراکز اسلام‏شناسی دنیا را وجهه‏ی همت‏ خود ساخت.فراموش نمی‏کنم که سی و چند سال پیش در یکی از کتاب‏خانه‏های‏ دانشگاهی بزرگ در امریکا وقتی از روی‏ کنجکاوی چشمم به عناوین کتاب‏های‏ مزیّن به نام جاودانه‏ی سید جلال الدین‏ آشتیانی افتاد،شادی همه‏ی وجود مرا پر کرد.

به نظر من آشتیانی،سید جلال الدین، عارفی بزرگ است که به آن‏چه خداوند بر گردن او نهاده بود تا به ثمر رساند،معرفت و شناخت کامل داشت و آن را به نیروی عشق‏ به بهترین وجه به کمال رسانید و عمر خود بر سر آن گذاشت.

جمله‏یی دیگر هم بگویم و سخن را تمام کنم.بحث پیروی یا تبعیت از رسول در میان عرفا بحثی قوی‏ست.نوشته‏اند که‏ عارف بزرگ،بسطامی ابایزید،هرگز خربزه‏ نبریدی،چون ندانستی که پیغمبر خربزه را از کدام سر می‏بریدی!یعنی پیروی ظاهری. شمس تبریزی،همان که مولانا در حق او می‏فرماید:

شمس تبریزی که نور مطلق‏ است/ آفتاب است و زانوار حق است،

می‏گوید:تبعیت آن نیست که بدانی پیغمبر از کدام سر خربزه می‏برید،تو هم ببری؛ تبعیت آن است که او به معراج رفت،تو هم‏ بروی؛یعنی به حقیقت برسی،به معشوق و محبوب و مطلوب خود برسی،وگرنه از خربزه بریدن یا نبریدن که قرب حق حاصل‏ نمی‏شود.

مولانا بلخی در منی حدیث نبوی‏ «لا تفضلونی علی یونس بن متی»می‏سراید: (به تصویر صفحه مراجعه شود) دستخط علامه سید جلال آشتیانی درباره‏ ی علامه جلال همایی و…

گفت پیغمبر که معراج مرا نیست بر معراج یونس اجتبا آنِ من بر چرخ و آنِ او نشیب‏ زآن‏که قرب حق برون است از حسیب

بنابراین از این سخن رسول اکرم(ص) معلوم می‏شود که مدارج معراج و قرب حق‏ بنا به استعدادهای مختلف تفاوت دارد.پیامبر (ص)در معراج خود از حدّ استعداد فرشتگی‏ درگذشت و به جایی رسید که جبریل، فرشته‏ی مقرب،توان رسیدن به آن‏جا را نداشت و از پرواز باز ماند:

گفت:«جبریلا بپر اندر پی‏ام» گفت:«رورو،من حریف تو نی‏ام»

باری،بدیهی‏ست که همه‏کس چنین‏ مقامی نمی‏توانند یافت.امّا هرکس به قدر استعداد خود می‏تواند به قرب حق برسد. مولانا در شرح همان حدیث نبوی که عرض‏ کردم،می‏فرماید:

قرب نه بالا نه پستی رفتن است‏ قرب حق از حبس هستی رستن است‏ نیست را چه جای بالا است و زیر نیست را نه زود و نه دور است و دیر کارگاه و گنج حق در نیستی‏ست‏ غرّه‏ی هستی!چه دانی نیست چیست؟

و آشتیانی غرّه‏ی وجود مادی و دنیای‏ مادی نبود؛بالا و زیر و دیر و زود نمی‏شناخت،مستحیل و مستهلک در سیر خود به سوی تعالی و متعالی بود،چنان‏که هر شب از آن زمان که همه به خواب می‏رفتند، تا بامداد که خورشید همه را از خواب بیدار می‏کرد،تمام حواس خود را متوجه محضر ربوبی می‏ساخت و خود را در برابر حق و حقیقت یگانه،منغمر در تحقیق و شرح و اثبات اسرار هستی و خلقت و نبوت و معاد، بیدار و هشیار می‏داشت و بیش از چهل سال‏ به راه معراج برای رسیدن به حقیقت،از دل‏ و جان کوشید و به مدد نیروی جاودانه‏ی‏ عشق جهد تمام کرد-جهاد اکبر-همان‏ که پیمبر آن را جهاد با نفس خواند،تا افق‏های تازه و اندیشه‏های نو را پیش چشم‏ هم‏وطنان و هم‏کیشان و دانشمندان‏ اسلام‏پژوه جهان بگشاید و راه عروج به‏ افق‏های رفیع اندیشه و تفکر را به آن‏ها بنماید و ایشان را نیز در پی خود به معراج‏ برد.تا هرجا که بیایند.آری تبعیت آن است‏ که او به معراج رفت،تو هم بروی؛به شرط آن‏که عاشق باشی و راه عروج را بدانی تا کمند عشق دوست پر و بالت شود و موکشانت به کوی دوست کشاند؛هم‏چنان‏ که سید و استاد ما جلال الدین آشتیانی را کشید:

پرّ و بال ما کند عشق اوست‏ موکشانش می‏کشد تا کوی دوست

درباره نویسنده

90مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

تمام حقوق این سایت برای پایگاه استاد سید جلال الدین آشتیانی. محفوظ است. باز طراحی و گرافیک : توسط علی رستمیانی